|
تو این وبلاگ ، وهم و خیال با واقعیت آمیخته اس |
امروز اومدم دیار گذشته
یه جا رسیدم گفتم یعنی میشه آبی رو ببینم؟! نه !
شگفتا که۲-۳ دقیقه بعدش در کمال تعجب دیدمش! سوار دوچرخه اش بود. آنقدر شوک شدم که حد نداشت
یکم جلوتر ماشین رو نگه داشتم اومدم از کنار رد شد ولی منو ندید.
منظورم از دعایی که کردم این بود که همدیگه. . ببینیم و با هم حرف بزنیم. ولی چه حرفی؟!
#دعاهایی که نصفه اجابت می شود:(