مالاکیتی (سایه_روشن)

تو این وبلاگ ، وهم و خیال با واقعیت آمیخته اس

طعمش رو بسیار دوست داشتم . طبق سلیقه خودم قشنگ گذاشتم برشته طور بشه 🤌

#کوکب خانم

#هواپز

+ تاريخ یکشنبه هفدهم تیر ۱۴۰۳ساعت ۹:۵۷ ب.ظ نويسنده x |

همیشه حسرت داشتم چرا تو خونه فر نداریم شیرینی و کیک بپزم

و دم هواپز گرم

این کروسان که دیروز داخل هواپز پختم

بافتش واقعا عالی شد

+ تاريخ پنجشنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۳ساعت ۱:۱ ب.ظ نويسنده x |

+ تاريخ جمعه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۲ساعت ۱۰:۳ ب.ظ نويسنده x |

اینم از یادگاری تولد

خداروشکر که آدم هایی هستن که بخوایم واسه خوشحالی شون و خاطره ساختن براشون ، کاری بکنیم .

و نگم که چقدر برف شادی بازی کردیم :))

+ تاريخ سه شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۱ساعت ۱۰:۵۶ ب.ظ نويسنده x |

پنج شنبه ها که میشه ، احساس عجیبی دارم ....

سکوت و خلوتی عصرهای پنج شنبه مدام قیاس میشه تو ذهنم با شلوغی و تلاطم منفی گذشته ....

+دلم درد می کنه . کاش زودتر رئیس بره کیسه آب‌جوش ام رو بغل کنم ....

بعدا نوشت : رفتم و کیسه ام رو پر آب‌جوش کردم آوردم ‌. عصرهای پنج شنبه که میشه به گنجشک هایی که دارن روی درخت خرمالو میخورن نگاه می کنم و برام از عجیب ترین صحنه های خلقت هست .

الان از درخت خرمالو، پوسته های خشک شده اش مونده که بین زمین و آسمون آویزونه:))) و خب به نظرم درخت خرمالو از آیتم های عجیب خلقت هست که برگ هاش زودتر از میوه هاش از درخت خداحافظی می کنن...

+ تاريخ پنجشنبه هشتم دی ۱۴۰۱ساعت ۱:۲۰ ب.ظ نويسنده x |

یه آن به خودم اومدم و دیدم ۴ _ ۵تا گربه ای که دوره ام کردن و هنوز میل به غذا دارن ولی غذا تموم شده .

این وسط پشتکار کُپل پلنگی ، از بقیه بیشتره و هِی من بدو ، اون بدو ، داشتم از دستش فرار می کردم که به جای غذا نیاد من رو بخوره🤣

بهش می گفتم بوخودا غذا تموم شده دیگه ندارم :))) ولی شکمو گوشش بدهکار نبود .

دلم می‌خواست بغلش می کردم می چلوندمش ^_^ خنگولی دوست داشتنی من ^_^

فردا نوشت : دوباره دیدمش . این بار دوستاش نبودن و غذای بیشتری بهش رسید :)) و من همزمان که داشتم ازش دور میشدم آهنگ ِ "تپِل پلنگی چه پیشی قشنگی ، چه پیشی رنگارنگی " رو واسه اش میخوندم با چشم هایی که قلبی قلبی شده بود واسه اش.

+ تاريخ چهارشنبه نهم آذر ۱۴۰۱ساعت ۱۰:۳۴ ب.ظ نويسنده x |

صبح جمعه، خوابالو خوابالو پاشدم رفتم استخر :))

بعد از کلاسم در یک حرکت انتحاری ، رفتم برای اولین بار تنهابی رفتم خونه فامیل مهمونی :))) صله رحم و عیادت به نوعی ...هم من سورپرایز شدم هم خانوادم هم میزبان :)) خیلی حس خوبی بود ...

یهو احساس نوع خاصی از بزرگ شدن و بلوغ ، پیدا کردم :)

و کاملا حس می کردم حس متقابل خوب خودم و میزبان رو *_*

فکر کن سال ها بعد تو دوره میان سالی ، خوشحال شم از این که بچه برادرم ، بهم سر زده خود جوش ^_^

______

عصر :اون کیه که با مثبت ترین دوستش ، رفته قا.چاقی ترین جای شهر اونم یواشکی ؟! منم ، منم ، منم ، من ....!!!

تا خرتناقم بوی دود گرفته :)))

کل لباس هام رو عوض کردم حالا موهام بوی دود میده :))) من که حساس به این بووووو :))

ولی خیلی خوش گذشت،میدونی؟! شخصش خوووب بود ^_^

به قولش که می گفت : ببین محیط این جا چقدر خوب و امنه! حالا اگر خانواده هامون بدونن کجا هستیم ، سکته میکنن :)))

و دیگه این که چقدر رفتارهایی که از زن دایی هاش می گفت و سیاست های زندگی شون ، دوست داشتم ...

#دوست پایه ،گلی است از گل های بهشت ...

+خدایا شکرت 💃

پی نوشت: ایکس بزرگ میگه کجا رفتید ؟ میگم پارک ! میگه کدوم پارک ؟ میگم همین پارکی که سیگار و قلیون می کشن ... بعد دستم رو به علامت بادبزن ِ روی منقل تکون میدم و میگم مواد هم بود:دی

+ تاريخ جمعه بیستم آبان ۱۴۰۱ساعت ۸:۵۷ ب.ظ نويسنده x |

رمز پست، به دوستانی که می شناسم شون، تعلق میگیره.

کامنت بذارید با آدرس، می فرستم

+کامنت ها تایید می شود :))

ضمیمه : قال آبانی (وبلاگ سوپاپ) :

شاد بودن یک تصمیم است نه یک اتفاق


ادامه مطلب
+ تاريخ پنجشنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۱ساعت ۳:۲۹ ب.ظ نويسنده x |

عادت کردم به بلندی های پاییز

حوالی ظهر از خونه رفتیم بیرون ...روی برگ های زرد و نارنجی پا گذاشتیم ، نیمه نرم بود و صدای خش خشش کم ...

بعد از مدت ها با ایکس بزرگ ، رفتم به گشت و گذار شهر و یه آثار باستانی جدید رو دیدیم...

از صنایع دستی و رنگی رنگی ها گذشتیم ، و یه طلافروشی کشف کرددیم تو بافت قدیمی بازار ها که برگام ریخت ... با مدل های " دل می رود ز دستم! "

پیاده روی کردیم ، بستنی خوردیم و یکم بندری زدیم از خنکی هوا ، و حسن ختام .... دوش گرفتن و دم نوش آویشن...

شب ها زود می خوابم و نصفه شب بیدار میشم به فایل صوتی گوش دادن ... چند وقت دیگه هوا سردتر بشه ، احتمالا به سختی از رخت خواب جدا بشم و پتو عجیب می چسبه ^_^

دارم تجدید نظر می کنم راجع به حسم به این فصل :)

چند شبه جوراب راه راه رنگی بلند می پوشم شب ها و حس جالبی داره برام :))) لباس گرمی که تو سرما می پوشم رو دوست دارم ^_^

پاییز می تونه متنوع بشه با لباس گرم های رنگی رنگی و خوشگل، با دمنوش های معطر و متفاوت ...

+ تاريخ سه شنبه سوم آبان ۱۴۰۱ساعت ۸:۹ ب.ظ نويسنده x |

یه جاهایی دیدم ... انگار بخشی از بهشت بود ...

شبیه به تصویر کارت پستال ها ...

ضمیمه :

+ تاريخ یکشنبه هفدهم مهر ۱۴۰۱ساعت ۵:۱۵ ب.ظ نويسنده x |

چند وقت قبل یکی از مراجع هام پرسید چه رنگی دوست داری خانم مالاکیتی ؟ دوست دارم برات یادگاری یه ست آشپزخونه بدوزم

یکی دو روز بعدش عکس هایی که تو پارچه فروشی گرفته بود بهم نشون داد که کدوم رو دوست داری ؟

و در نهایت پنج شنبه

خیلی حس خوبی دارم بخش چون میدونم هر قسمتش رو با کلی عشق و انرژی خاص و خالص خودش ، برش زده و دوخته ❤

+ تاريخ جمعه هشتم مهر ۱۴۰۱ساعت ۷:۴۷ ب.ظ نويسنده x |

چند وقت بود میخواستم برای بار دوم کتاب " من پیش از تو " رو بخونم . امروز تموم شد 🤍

و چقدر به بند بند وجودم چسبید ...

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۱ساعت ۱۲:۰ ب.ظ نويسنده x |

امروز رفتم n امین دفترچه یادداشت عمرم رو خریدم :))

عاشقش شدم اصن ^_^

+ تاريخ پنجشنبه دهم شهریور ۱۴۰۱ساعت ۱۱:۳۵ ب.ظ نويسنده x |

به شدت دو سه هفته بود دلم رفتن یه مکان معنوی مثل امامزاده می خواست ‌! بی سابقه بود همچین چیزی رو خواستنم . دلم می خواست به سقف و کاشی کاری های آبی و قشنگش نگاه کنم و آروم بشم !

امروز موفق شدم برم . اونم نه یکی ، دوتا. یادم نمیاد چند سال بود نرفته بودم .

یکی از انگیزه های مهمی که دلم می خواست برم این بود که واسه کسی که اخیرا فوت شده بود ، قرآن بخونم . نمیدونم چرا فقط دلم می خواست تو همچین فضایی باشه نه یه فضای معمولی مثل خونه .

یه وقتا میگن بعضی چیزها قسمت شدنی هست آدم میگه یعنی چی ؟! خب هر جا میخواد بره لباس می پوشه میره دیگه ! ولی یه جاهایی انگار واقعا قسمت شدن میخواد ! امسال این رو بیشتر از بقیه وقت ها حس می کنم ....

خلاصه که چسبید !

خدایا شکرت 🤍

+ تاريخ شنبه پنجم شهریور ۱۴۰۱ساعت ۱۲:۰ ق.ظ نويسنده x |

الان به شدت دهنم یه جور بدی شیرین هست و دلم میخواد به لواشک های آقا پیشی ک سس ترش هم داره ، دستبرد بزنم! چون لواشکش چیدمان خاصی داره و تو ظرف چیدن ، نمیتونم :(((((
هعییی روزگار

#جمع شدن اشک در چشم

#من چشمم دنبال سس سبز رنگ بالای عکس هست

بعدا نوشت : یکم لواشک از قبل داشتم ... با لیموترش و نمک خوردم .... یکم بعدش هم یک لیوان آب و لیموترش خوردم بهتر شدم :)

کامنت برتر : میتونی هر چارتا گل رو سمبوسه ای ها رو بخوری😉😁

#من عاشقت نشم با این راهکار گوگولی؟! 🤍

+ تاريخ جمعه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۱ساعت ۸:۳ ب.ظ نويسنده x |

پیوست پست قبل ___ویدئو رو با صدا ببینید !

کلیک

#تو جان منی ، جان منی تووووووو

+ تاريخ چهارشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۱ساعت ۱۲:۲۶ ب.ظ نويسنده x |

#کوکب خانم زن باسلیقه ای است ...! 🤣

+بعدا میام مفصل تر راجع بهش میگم

#my love

نکته : اعتراف می کنم این سری زمان بندیم تو انجام کارهای خونه ، بهتر شده :)))

#هر مسافرت=بهبود مهارت

+ تاريخ سه شنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۱ساعت ۱:۱۲ ب.ظ نويسنده x |

این شماا و اینام بچه هام ^_^ 

نکته : اون مشکی یک دست سمت راستیه ، مامانشون هست :) 

نکته اگر باز نشد اینجا کلیک کنید 

 

 

 

+ تاريخ جمعه هفتم مرداد ۱۴۰۱ساعت ۲:۲۱ ب.ظ نويسنده x |

 

 

اینم من و دیزاینم . 

پنج شنبه درستش کردم 

#حمایت از کفشدوزک _ سوسک زیبا 😉

+ تاريخ شنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۰ساعت ۱:۴ ب.ظ نويسنده x |

 

امروز خونه ی خواهر بزرگه ایکس بزرگ مهمان بودیم . 

میزبان یکی از باسلیقه ترین ٫ کدبانوترین و خونه دارترین آدم های روزگاره . هر وقت میرم خونه شون٫ حظ می برم از نظم و ترتیب همه چیز . 

یکی از عشق های من وقتی میرم خونه شون ٫ شور و ترشی هایی هست که خودش درست می کنه . عاشقشونم . یکی دیگه از چیزایی که خیلی راجع به میزبان دوست دارم ٫ آرامشی هست که تو تک تک رفتارهاشون هست 😍

امروز یهویی دلم خواست ازشون یواشکی عکس بگیرم و این جا بذارم . 

شما به دیگران چه عشقی میدید که به شوقش به دیدن تون بیان ؟! 

امروز به این سوال فکر کردم و خودم جواب خاصی نداشتم واسه اش ... 

شاید آقا پیشی به عشق انبار لواشک های من میومد این جا :دی 

شاید مریض ها به شوق مرحله پایانی ٫ دوست داشته باشن کارشون رو من انجام بدم ... 

شاید ایکس بزرگ به هوای این که من چی از سرکار  با خودم آوردم ٫ ذوق می کنه اومدم .

ولی در کل جواب خاصی نمیتونم به این سوال بدم 

سوال : شما به دیگران چه عشقی میدید که به شوقش به دیدن تون بیان ؟! 

+ تاريخ سه شنبه دهم اسفند ۱۴۰۰ساعت ۷:۳۱ ب.ظ نويسنده x |