|
تو این وبلاگ ، وهم و خیال با واقعیت آمیخته اس |


طعمش رو بسیار دوست داشتم . طبق سلیقه خودم قشنگ گذاشتم برشته طور بشه 🤌
#کوکب خانم
#هواپز

همیشه حسرت داشتم چرا تو خونه فر نداریم شیرینی و کیک بپزم
و دم هواپز گرم
این کروسان که دیروز داخل هواپز پختم
بافتش واقعا عالی شد




اینم از یادگاری تولد
خداروشکر که آدم هایی هستن که بخوایم واسه خوشحالی شون و خاطره ساختن براشون ، کاری بکنیم .
و نگم که چقدر برف شادی بازی کردیم :))

پنج شنبه ها که میشه ، احساس عجیبی دارم ....
سکوت و خلوتی عصرهای پنج شنبه مدام قیاس میشه تو ذهنم با شلوغی و تلاطم منفی گذشته ....
+دلم درد می کنه . کاش زودتر رئیس بره کیسه آبجوش ام رو بغل کنم ....
بعدا نوشت : رفتم و کیسه ام رو پر آبجوش کردم آوردم . عصرهای پنج شنبه که میشه به گنجشک هایی که دارن روی درخت خرمالو میخورن نگاه می کنم و برام از عجیب ترین صحنه های خلقت هست .
الان از درخت خرمالو، پوسته های خشک شده اش مونده که بین زمین و آسمون آویزونه:))) و خب به نظرم درخت خرمالو از آیتم های عجیب خلقت هست که برگ هاش زودتر از میوه هاش از درخت خداحافظی می کنن...
یه آن به خودم اومدم و دیدم ۴ _ ۵تا گربه ای که دوره ام کردن و هنوز میل به غذا دارن ولی غذا تموم شده .
این وسط پشتکار کُپل پلنگی ، از بقیه بیشتره و هِی من بدو ، اون بدو ، داشتم از دستش فرار می کردم که به جای غذا نیاد من رو بخوره🤣
بهش می گفتم بوخودا غذا تموم شده دیگه ندارم :))) ولی شکمو گوشش بدهکار نبود .
دلم میخواست بغلش می کردم می چلوندمش ^_^ خنگولی دوست داشتنی من ^_^
فردا نوشت : دوباره دیدمش . این بار دوستاش نبودن و غذای بیشتری بهش رسید :)) و من همزمان که داشتم ازش دور میشدم آهنگ ِ "تپِل پلنگی چه پیشی قشنگی ، چه پیشی رنگارنگی " رو واسه اش میخوندم با چشم هایی که قلبی قلبی شده بود واسه اش.
صبح جمعه، خوابالو خوابالو پاشدم رفتم استخر :))
بعد از کلاسم در یک حرکت انتحاری ، رفتم برای اولین بار تنهابی رفتم خونه فامیل مهمونی :))) صله رحم و عیادت به نوعی ...هم من سورپرایز شدم هم خانوادم هم میزبان :)) خیلی حس خوبی بود ...
یهو احساس نوع خاصی از بزرگ شدن و بلوغ ، پیدا کردم :)
و کاملا حس می کردم حس متقابل خوب خودم و میزبان رو *_*
فکر کن سال ها بعد تو دوره میان سالی ، خوشحال شم از این که بچه برادرم ، بهم سر زده خود جوش ^_^
______

عصر :اون کیه که با مثبت ترین دوستش ، رفته قا.چاقی ترین جای شهر اونم یواشکی ؟! منم ، منم ، منم ، من ....!!!
تا خرتناقم بوی دود گرفته :)))
کل لباس هام رو عوض کردم حالا موهام بوی دود میده :))) من که حساس به این بووووو :))
ولی خیلی خوش گذشت،میدونی؟! شخصش خوووب بود ^_^
به قولش که می گفت : ببین محیط این جا چقدر خوب و امنه! حالا اگر خانواده هامون بدونن کجا هستیم ، سکته میکنن :)))
و دیگه این که چقدر رفتارهایی که از زن دایی هاش می گفت و سیاست های زندگی شون ، دوست داشتم ...
#دوست پایه ،گلی است از گل های بهشت ...
+خدایا شکرت 💃
پی نوشت: ایکس بزرگ میگه کجا رفتید ؟ میگم پارک ! میگه کدوم پارک ؟ میگم همین پارکی که سیگار و قلیون می کشن ... بعد دستم رو به علامت بادبزن ِ روی منقل تکون میدم و میگم مواد هم بود:دی
رمز پست، به دوستانی که می شناسم شون، تعلق میگیره.
کامنت بذارید با آدرس، می فرستم
+کامنت ها تایید می شود :))
ضمیمه : قال آبانی (وبلاگ سوپاپ) :
شاد بودن یک تصمیم است نه یک اتفاق

عادت کردم به بلندی های پاییز
حوالی ظهر از خونه رفتیم بیرون ...روی برگ های زرد و نارنجی پا گذاشتیم ، نیمه نرم بود و صدای خش خشش کم ...
بعد از مدت ها با ایکس بزرگ ، رفتم به گشت و گذار شهر و یه آثار باستانی جدید رو دیدیم...
از صنایع دستی و رنگی رنگی ها گذشتیم ، و یه طلافروشی کشف کرددیم تو بافت قدیمی بازار ها که برگام ریخت ... با مدل های " دل می رود ز دستم! "
پیاده روی کردیم ، بستنی خوردیم و یکم بندری زدیم از خنکی هوا ، و حسن ختام .... دوش گرفتن و دم نوش آویشن...
شب ها زود می خوابم و نصفه شب بیدار میشم به فایل صوتی گوش دادن ... چند وقت دیگه هوا سردتر بشه ، احتمالا به سختی از رخت خواب جدا بشم و پتو عجیب می چسبه ^_^
دارم تجدید نظر می کنم راجع به حسم به این فصل :)
چند شبه جوراب راه راه رنگی بلند می پوشم شب ها و حس جالبی داره برام :))) لباس گرمی که تو سرما می پوشم رو دوست دارم ^_^
پاییز می تونه متنوع بشه با لباس گرم های رنگی رنگی و خوشگل، با دمنوش های معطر و متفاوت ...
یه جاهایی دیدم ... انگار بخشی از بهشت بود ...
شبیه به تصویر کارت پستال ها ...
ضمیمه :



چند وقت قبل یکی از مراجع هام پرسید چه رنگی دوست داری خانم مالاکیتی ؟ دوست دارم برات یادگاری یه ست آشپزخونه بدوزم
یکی دو روز بعدش عکس هایی که تو پارچه فروشی گرفته بود بهم نشون داد که کدوم رو دوست داری ؟
و در نهایت پنج شنبه
خیلی حس خوبی دارم بخش چون میدونم هر قسمتش رو با کلی عشق و انرژی خاص و خالص خودش ، برش زده و دوخته ❤

چند وقت بود میخواستم برای بار دوم کتاب " من پیش از تو " رو بخونم . امروز تموم شد 🤍
و چقدر به بند بند وجودم چسبید ...

امروز رفتم n امین دفترچه یادداشت عمرم رو خریدم :))
عاشقش شدم اصن ^_^

به شدت دو سه هفته بود دلم رفتن یه مکان معنوی مثل امامزاده می خواست ! بی سابقه بود همچین چیزی رو خواستنم . دلم می خواست به سقف و کاشی کاری های آبی و قشنگش نگاه کنم و آروم بشم !
امروز موفق شدم برم . اونم نه یکی ، دوتا. یادم نمیاد چند سال بود نرفته بودم .
یکی از انگیزه های مهمی که دلم می خواست برم این بود که واسه کسی که اخیرا فوت شده بود ، قرآن بخونم . نمیدونم چرا فقط دلم می خواست تو همچین فضایی باشه نه یه فضای معمولی مثل خونه .
یه وقتا میگن بعضی چیزها قسمت شدنی هست آدم میگه یعنی چی ؟! خب هر جا میخواد بره لباس می پوشه میره دیگه ! ولی یه جاهایی انگار واقعا قسمت شدن میخواد ! امسال این رو بیشتر از بقیه وقت ها حس می کنم ....
خلاصه که چسبید !
خدایا شکرت 🤍

الان به شدت دهنم یه جور بدی شیرین هست و دلم میخواد به لواشک های آقا پیشی ک سس ترش هم داره ، دستبرد بزنم! چون لواشکش چیدمان خاصی داره و تو ظرف چیدن ، نمیتونم :(((((
هعییی روزگار
#جمع شدن اشک در چشم
#من چشمم دنبال سس سبز رنگ بالای عکس هست
بعدا نوشت : یکم لواشک از قبل داشتم ... با لیموترش و نمک خوردم .... یکم بعدش هم یک لیوان آب و لیموترش خوردم بهتر شدم :)
کامنت برتر : میتونی هر چارتا گل رو سمبوسه ای ها رو بخوری😉😁
#من عاشقت نشم با این راهکار گوگولی؟! 🤍
پیوست پست قبل ___ویدئو رو با صدا ببینید !
#تو جان منی ، جان منی تووووووو

#کوکب خانم زن باسلیقه ای است ...! 🤣
+بعدا میام مفصل تر راجع بهش میگم
#my love
نکته : اعتراف می کنم این سری زمان بندیم تو انجام کارهای خونه ، بهتر شده :)))
#هر مسافرت=بهبود مهارت
این شماا و اینام بچه هام ^_^
نکته : اون مشکی یک دست سمت راستیه ، مامانشون هست :)
نکته اگر باز نشد اینجا کلیک کنید


اینم من و دیزاینم .
پنج شنبه درستش کردم
#حمایت از کفشدوزک _ سوسک زیبا 😉

امروز خونه ی خواهر بزرگه ایکس بزرگ مهمان بودیم .
میزبان یکی از باسلیقه ترین ٫ کدبانوترین و خونه دارترین آدم های روزگاره . هر وقت میرم خونه شون٫ حظ می برم از نظم و ترتیب همه چیز .
یکی از عشق های من وقتی میرم خونه شون ٫ شور و ترشی هایی هست که خودش درست می کنه . عاشقشونم . یکی دیگه از چیزایی که خیلی راجع به میزبان دوست دارم ٫ آرامشی هست که تو تک تک رفتارهاشون هست 😍
امروز یهویی دلم خواست ازشون یواشکی عکس بگیرم و این جا بذارم .
شما به دیگران چه عشقی میدید که به شوقش به دیدن تون بیان ؟!
امروز به این سوال فکر کردم و خودم جواب خاصی نداشتم واسه اش ...
شاید آقا پیشی به عشق انبار لواشک های من میومد این جا :دی
شاید مریض ها به شوق مرحله پایانی ٫ دوست داشته باشن کارشون رو من انجام بدم ...
شاید ایکس بزرگ به هوای این که من چی از سرکار با خودم آوردم ٫ ذوق می کنه اومدم .
ولی در کل جواب خاصی نمیتونم به این سوال بدم
سوال : شما به دیگران چه عشقی میدید که به شوقش به دیدن تون بیان ؟!