مالاکیتی (سایه_روشن)

تو این وبلاگ ، وهم و خیال با واقعیت آمیخته اس

بین این که هیچی نگم و سکوت کنم یا خیلی واضح و شفاف و رک حرفم رو بزنم و اعتراضم رو مطرح کنم، می مونم.

یکم آداپته نشدم با فرهنگ خاص شون

نمیدونم چی درسته چی غلط...نمیدونم رفتار دیفالت ام زیاده روی میشه یا چون محرومیت عاطفی داره فکر می کنم زیاده روی هست؟

از طرفی باید مراقب لگدپرانی های درونی ام باشم که کار رو خراب نکنه چون هر وقت همه چیز مطلوب میشه میره سمت بهانه گیری....

دیروز داشتم به یه نکته ای فکر می کردم... این که یه نفر ۶۰ درصد تایم کاریش هم بیکار باشه سخت هست!!! آدم وقتی بیکار میشه ممکنه بره تو مود حاشیه و ریز شدن و کا ی به کار دیگران داشتن و دنبال عیب و ایراد گشتن ..... واقعا همین کار سبک هم جنبه زیادی میخواد به نظرم ....

#نیو سیزن

+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۳ساعت ۸:۲۴ ق.ظ نويسنده x |

**1️⃣ کارهایی اومده سمتم که نمیدونم شروع و پایان چطوریه و یکم بهم می ریزم بعضا.... احساسم اینه که هر کاری رو باید زود انجام بدم و این در شرایطی هست که می بینم بعضی اژ کارها از سال های دور مونده و آدم ها معقول و آروم، حرصی نمیشن و به کارهایی که میتونن انجامش بدن می پردازند و این یقینا درس هست برای من...کاش با خودم کمی مهربونتر باشم کاش اون کمال‌گرایی و انتقاد بیمارگونه که باهاش بزرگ شدم و همیشه دیدم از اطرافیان، رهام کنه و به حد اعتدال برسه‌‌‌‌....

*****2️⃣امروز اولین بار بود که توی یک جلسه خارج فرایندی شرکت می کردم. خوب بود🤍

عمیقا حس می کردم رفتار یکی از شرکت کننده ها، متفاوت شده:))) از ماسکی که یکم گذاشت برداشت، از ته لبخند که دیدم.... و حیح:))) احتمالا روم کراش زده 🤣

#ایکسِ حبیب (اشاره به حبیب در سریال لیسانسه ها🤣🤪

****3️⃣: بخش سایه ای خودم رو دارم به وضوح می بینم...این که من فقط عجول و استرسی ام و بقیه فکرشون سالم تر و آروم تر از منه و بهم نمی ریزن از کار عقب مونده.‌‌‌

#نیوسیزن

4️⃣وقتی مدیراسبق لبخند میزنه، عمیقا یاد آقای خرما میشه و حس های خوب و بد متضادی پیدا می کنم:/

5️⃣عاشق دفتر و خودکار لاکچری شدم که امروز هدیه دادن، یعنی کیلو کیلو پول آنقدر ذوق زده ام نمی کرد....

+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۱۱:۷ ب.ظ نويسنده x |

روز سختی بود

یک تولد و یک جدایی

هر کدوم از یک طرف اشک و بهت....

فقط میتونم بگم خدا آخر عاقبت همه مون رو ختم به خیر کنه:(

+ تاريخ دوشنبه پانزدهم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۵:۲۲ ب.ظ نويسنده x |

یهو تو عمل انجام شده قرار گرفتم و مجبور شدم بشینم بغل دست ِ سخت ترین آدم توی جمع ....

برعکس ِ کلام تند و تیزشون، واقعا کاراکتر خوش قلب و بی اندازه باسوادی بودن....

یهو یه جاهایی با دیدن یک سری شباهت، عمیقا یاد آقای خرما افتادم و یه جوری شدم:( با این تفاوت که این بار آگاه هستم به طرحواره ام و الگوی تکرارم.... و سعی می کنم عقب وایسم و وارد چرخه ی تکرار نشم :(

+درسته آدم درونگرایی ام و خیلی با معاشرت حال نمی کنم ولی این جمع واقعا فوق العاده بودن🤍

بخوام با خودم روراست باشم، من واقعا عاشق این جمع هستم‌...از طرفی دست و دلم نمیره براش تلاش کنم چون میدونم ۵ سال بعد، راهم جدا میشه و شاید حس بر باد رفتن زحمات چند ساله و رنج هام رو دارم....

از طرفی فریز میشم و نمیتونم تلاش کنم واسه هدف شخصی ام....

گاد، هلپ پلیز....

+ تاريخ شنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۶:۱۶ ب.ظ نويسنده x |

امروز مرجانی شدم با گرانول ^_^

+امروز تجربه ی اولین بغض رو داشتم :( یهو حس کردم ممکنه نتونم زیر بار تعدد مسیولیت

و اولین 💲

+ تاريخ دوشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۹:۳ ب.ظ نويسنده x |

امروز خانم ته تغاری بهم گفت از خودشون کمک بگیر چیزی رو جا به جا نکن.... قیافه ام این شکلی شد که من توان این رو ندارم به کسی بگم کاری انجام بده:/ بهم گفت یاد میگیری....یه جا اونقدر خسته میشی که این کار رو می کنی....

******

استاد می گفته از هر ۳ نیاز کودک، یکیش باید بلافاصله تامین بشه، یکیش باید به تاخیر بیفته(که کودک صبر کردن رو یاد بگیره) و به یکیش باید نه ی قاطع بگن ....

و خب استراتژی والدین من این بود که همه چی رو باید بگن نه تا بچه بد عادت نشه:/ یه استراتژی دیگه شون همه که بدتر از نه گفتن بود، این بود که نمی گفتن نه ولی آنقدر تو حالت ابهام اذیتت می کردن که قید خواسته ات رو بزنی ‌‌‌..و اینه که تا این سن دارم تاوان پس میدم چون آنقدر نه شنیدم که متنفرم از کسی بخوام کاری انجام بده برام ... حتی احیانا کسی با اصرار بخواد کاری برآم انجام بده آنقدر مخالفت بد و شدید می کنم که طرف پشیمون بشه از محبت کردنش و دیگه هیچ وقت جرات نکنه لطفی به من بکنه....

خیلی وقت ها وظایف و کارای دیگران هم به دوش کشیدم و خودم رو بی حد و حساب مستهلک کردم چون نمیتونستم بهشون بگم خودتون انجام بدید یا صبر این رو نداشتم بایستم تا اونها وظیفه ی خودشون رو انجام بدن

سال گذشته به خاطر شغل ام، بارها در شرایطی قرار گرفتم که مجبور میشدم منت کلی آدم رو بکشم که همکاری کنن و زحمت چند ماهه ام که سایش اعصاب شدید داشت، به نتیجه برسه.... لحظه لحظه اش برام زجر و عذاب بود....

و بارها به این فکر کردم که اگر کار ِ خودم بود، عمرا این همه رو مینداختم به آدم ها اونم چند بار چند بار که کاری واسه ام انجام بدن

این مساله مختص منم نیستا ... اون دوستی که وام هاش بهش فشار میاره و براش سخته از شوهرش همراهی بخواد، اونم درگیر همین مساله اس

اونی که موعد قسطی هست به خانوادش نمیگه و یواشکی طلاش رو می فروشه تا نخواد از کسی درخواستی داشته باشه و غرورش خدشه دار نشه ،اونم به همین درد مبتلاست...

یه وقتا میگم کاش به جای این همه استقلال فرسایشی، زندگی مساعدت خواهی/ انگلی رو بر می گزیدم!!!! شاید در اون صورت حال و روزم بهتر از الان بود... ولی افسوس که برای آدم ها ساده نیست خلاف طبیعت شون رفتار کنن.....

امروز اولین تلاشم رو کردم واسه تغییر

میدونم که این یک درس هست که بارها در مسیر زندگی ام قرار گرفته و از خداوند میخوام کمکم کنه پاسش کنم ....

#ادامه دارد....

+ تاريخ دوشنبه یکم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۹:۴۰ ب.ظ نويسنده x |

خانم مدیر رو خیلی دوست دارم

به نظرم نمونه ای از یک کاراکتر بسیار متعادل هست

و چقدر راحت صحبت می کنه راجع به خودش ... آدم بی تکلف و در عین حال اصیل و باکلاسی هست

+ تاريخ چهارشنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۳ساعت ۱۱:۵۵ ب.ظ نويسنده x |

امروز اومدم معارفه دفتر مرکزی

یهو دیدم همون گوگولویی که روز اول بهم سلام کرده بود، همونی بود که هم‌اسم ایگرگ کوچیک بود:))

+ تاريخ شنبه بیست و دوم دی ۱۴۰۳ساعت ۲:۴۸ ب.ظ نويسنده x |

از خداوند، ثابت قدم بودن میخوام .... این که بهم توان بده محکم و استوار بمونم و ادامه بدم و هم خیر و برکت و ثمر برسونم و هم دریافت کننده ی اون باشم 🌹

الهی‌،کمک کن در راه عشق قدم برداریم نه در راهِ صرفا وظیفه

پی نوشت: یهو یاد مناجات های خواجه عبدالله انصاری افتادم....

+ تاريخ یکشنبه شانزدهم دی ۱۴۰۳ساعت ۶:۴۷ ب.ظ نويسنده x |

دفعه ی سومی بود که می دیدمش و روز اولی بود که در محیط کار می دیدمش

اولین نکته ای که توجه ام رو جلب کرد، ناخن های کاشتش با رنگ قرمز بود و لوازم آرایشی که همراه خودش آورده بود. به طور کلی میتونم بگم خیلی خوشتیپ بود.خوشتیپ، خوش آرایش و خوش هیکل.

یه نظم و آرامش خاصی رو منعکس می کرد.میزش خیلی زیاد مرتب و شیک بود.خب خیلی ها این ویژگی های ظاهری رو دارن ولی مهم تر از این ها، یه موجی از آگاهی و خرد رو منعکس می کرد و معلوم بود از درون، خیلی شخصیت آگاه و رشد یافته ای داره.

دو روزی در این فکر بودم که مجرد هست یا متاهل؟ احتمال میدادم مجرد باشه که یه مسئولیت بالا و سنگین داره تو یه مجموعه بزرگ.

و واشگفتا که متوجه شدم متاهل هستن و بچه دارن! و ورزش هم میکنن! و کارای فوق برنامه و مطالعه و .... هم دارن.

قلبا امیدوارم یه روزی تو زندگیم، به این حجم از تعادل تو همه ی ابعاد برسم. و دیدن امثال ایشون، برام بسیار ارزشمند هست، انگار یه پیام که تو هم میتونی جنبه های مختلف زندگیت رو در تعادل نگه داری....❤🌹💃

+ تاريخ جمعه چهاردهم دی ۱۴۰۳ساعت ۱۲:۴۷ ب.ظ نويسنده x |

احساس می کنم افتادم تو یه ظرف عسل!

قلبا امیدوارم خدا کمکم کنه بتونم به اندازه نیاز (چه بسا فراتر)، رشد کنم و از این فرصت و شرایط، نهایت استفاده رو بکنم....

+ تاريخ سه شنبه یازدهم دی ۱۴۰۳ساعت ۳:۲۷ ب.ظ نويسنده x |

فصل جدیدی از زندگیم قراره شروع بشه

واقعیت حس خاصی ندارم...

ولی خب برای یکی مثل من، همین که حس بدی ندارم یعنی خوبه:))

اگه یه روز میگفتن این ساعت از روز حاضری از خونه بری بیرون؟؟؟با این شرایط؟؟ میگفتم نَحح، عمرا:))) ولی نشونه ها میگه این بخشی از مسیر رشد و تکامل منه... پس سعی می کنم با اصطکاک کمتری بپذیرم و در آغوش بگیرمش...

#کسی نمیدونه آخر این فصل، چی میشه ...

#ادامه دارد....

بعدا نوشت: یهو درگیر یه خوددرگیری عجیب شدم که این چه پذیرش احمقانه ای بود که من کردم؟! اگه بخوام هزینه اسنپ بدم خیلی میشه... اگه تصمیم دیگه ای بخوام بگیرم ریسکیه....

هعیییی.....

بعدترنوشت: به شکل عجیبی خیلی حس خوبی به تک تک شون داشتم... خداروشکر🥺❤

+ تاريخ یکشنبه نهم دی ۱۴۰۳ساعت ۸:۱ ب.ظ نويسنده x |

جلسه دوم بود بین ۳ جفت چشم :/

آنقدر امروز حالم بد بود که نصف بیشترش رو در حال ریختن اشک بودم و چند بار وسوسه شدم تماس بگیرم کنسل کنم جلسه رو....علی ای حال ماسک زدم و رفتم....

میخوام بگم:به جهنم که هر چی شد... منی که آنقدر اهل چالش بودم و اهل ماجراجویی، به قدری این دو ساله دچار تنش شدم که گریزان شدم از شرایط جدید و چالش:/

#با همراهی pms

+ تاريخ شنبه یکم دی ۱۴۰۳ساعت ۷:۲۶ ب.ظ نويسنده x |