مالاکیتی (سایه_روشن)

تو این وبلاگ ، وهم و خیال با واقعیت آمیخته اس

براش از شباهت عجیب مربی ام بهش میگم

اونم میگه یه نفر رو دیدم عین تو بود با همین رنگ شالی که سرت هست داخل یه ماشین کنار دست یه پسر . تعقیب و گریز می کنه تا به اون ماشین برسه و یک لحظه میبینه صرفا شباهت بوده😃

اینا رو داشت برام تعریف می کرد غش کرده بودم از خنده ‌‌‌‌

+ تاريخ یکشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۲ساعت ۱۰:۰ ب.ظ نويسنده x |

بعضا این جمله درموردش میاد تو ذهنم :

کم دردسر داریم ؛ اینم روز به روز خوش قیافه تر و جذاب تر میشه :|

#help

+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۲ساعت ۱۱:۵۲ ق.ظ نويسنده x |

مبادا وقتی بیایی که دگر نخواهمت‌....

+ تاريخ پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۲ساعت ۸:۲۷ ب.ظ نويسنده x |

میشه ازتون خواهش کنم واسه دوست وبلاگیم دعاکنید ؟؟؟

که مشکلش به سریع ترین و عجیب ترین حالت ممکن حل شه و همه ی از دست رفته ها کامل دوباره بهشون برگرده 🌱🌹

+ تاريخ چهارشنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۲ساعت ۷:۳۴ ب.ظ نويسنده x |

دچار یه تضاد بدی شدم ....

دلم یه اتفاق جدید و متفاوت مثبت میخواد و در عین حال حوصله اش رو ندارم . ازین که هیچ پیام و تماس خوشحال کننده ای روی گوشیم ندارم؛گاهی دلگیر میشم کمی ....

*****

پی نوشت : یه جورایی شده معلم من ...

هر روز با عشق از مدل قهوه و دستگاه قهوه ساز و گل های جدید و سازمان های جدید میگه ....

هر روز یه سری چیزای جدید می شنوم و واسه فراموش نکردن اسامی شون ،یادداشت شون می کنم

+ تاريخ چهارشنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۲ساعت ۷:۲۹ ب.ظ نويسنده x |

پیامش رو اول صبح می بینم و کلی می خندم ...

#خدا از دهنت بشنوه 🤣

+ تاريخ شنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۲ساعت ۸:۳۹ ب.ظ نويسنده x |