مالاکیتی (سایه_روشن)

تو این وبلاگ ، وهم و خیال با واقعیت آمیخته اس

استادم میگه موقع خوندن شعر، تن صدات رو عوض می کنی)این کاملا ناخودآگاه هست و تحت کنترل من نیست:/ ). به جای تعویض صدا، تکنیکال کن صدات رو

حالت ها و احساس هم در نمیاد کلا

ایده ای ندارم چطوری باید تمرین کنم یا چی کار کنم

ولی فرقش با بقیه قسمت های زندگیم اینه که میدونم باید پیش برم و دست نکشم تا درست بشه

عین دوچرخه که یه روز بدون این که بفهمم چی شد، انقباض مبهم برداشته شد و درست شد

مثل شنای قورباغه که هی نمیشد نمیشد یه روز هم به شکل عجیبی هماهنگی درست شد

مثل هواداری کرال سینه که ماه ها نشد و یه روژ با یک تکنیک ساده بالاخره خروجی داد

مثل شنای پروانه که کلا هیچ جوره نمی ساخت و من بدون تصور به این گه پس کی درست میشه تمرین می کردم و یه روز بالاخره شد 🤌

خیلی وقت ها تو زندگی همینه، دو دوتا کردن َپس چطوری یا چه زمانی میشه کمک نمی کنه و فقط باید پیش رفت ....

+ تاريخ چهارشنبه سی ام آبان ۱۴۰۳ساعت ۱۱:۴۳ ب.ظ نويسنده x |

این مدته با آدم های متفاوتی معاشرت داشتم و به طبع روی اخلاقمم تاثیر گذاشته. مثلا این مدته با آدم هایی رو به رو بودم که بیشتر محبتشون رو به هم ابراز می کردن. امروز از تغییر حالت خودم متعجب و خوشحال شدم .

یه جمعی بود . صاحب مجلس دونه دونه به نشانه ی تشکر از دور (!) دست می‌داد با افراد. به من که رسید به شکل غیر منتظره ای دستام رو از دو طرف باز کردم و مهربانانه و محکم بغلش کردم.

دیگه این طوری که شد یکی پرسید یعنی ما هم باید بغل کنیم ؟ هیچی دیگه همون ها که دست داده بودن دونه دونه از نو صاحب مجلس رو بغل کردن 🤣

این تغییر رفتار رو متاثر از رفتار خانم شین و خانم "دیوانه زنجیری " میدونم و از معاشرت باهاشون خوشحالم ❣

به عمر یه جوری زندگی می کنیم و فکر می کنیم درستهربعد می بینیم جور بهتری هم می‌شده زندگی کرد یا رفتار کرد ...

+ تاريخ دوشنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۱ساعت ۱۲:۴ ق.ظ نويسنده x |

به فایل نوزدهم رسیدم ... دو سه روز گوش میدم بعد مدت ها فاصله میفته ....

امروز به نکات جالبی رسیدم حالا می فهمم چرا انقدر اون آدم واسه ام جذاب بود

بخش های نداشته ی وجودم رو در درونش می دیدم ...

#نرمی و انعطاف

+ تاريخ شنبه پانزدهم بهمن ۱۴۰۱ساعت ۸:۲۹ ب.ظ نويسنده x |

اگر دیدید یه آدم تو روز ابری عینک آفتابی زده احتمالا به این معنی هست که حال دلش ابری‌ِ ....

+حس خوبی نبود.... ولی خیلی مسائل رو برام روشن کرد...

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۱ساعت ۱:۱۴ ب.ظ نويسنده x |

صرفا جهت ثبت:

وای که چقدر این دوره ی "جدایی تا تعالی " درد داره

آنقدر واکاوی می کنه دار و ندارتُ میریزه بیرون و قشنگ متلاشی شدنت رو حس می کنی🙄

+فین فین

هوووف :| میخواستم یه مقدار دیگه هم گوش بدم می بینم کشش ندارم امروز دیگه .

یه نفس عمیق بکشم، برم دست و صورتم رو بشورم و مُف ام رو پاک کنم ، و به استقبال کوه ظرف نشسته برم 👻

+ تاريخ جمعه یازدهم آذر ۱۴۰۱ساعت ۷:۴۳ ب.ظ نويسنده x |

کتابی که شروع کردم خیلی سخت و کند پیش میره

و ذهنم نمی تونه این ماجرا رو تمیز بده که "من تمرکزم کم شده" "یا ترجمه اش به حد کافی مناسب نیست" .

پی نوشت :ولی منطقی نگاه می کنم تمرکزم قابل قبوله . نتیجه اخلاقی : پیش از شروع کتاب ، راجع به ترجمه خوبش تحقیق کنید .

+ تاريخ جمعه چهارم آذر ۱۴۰۱ساعت ۱۲:۳۲ ق.ظ نويسنده x |

ادامه مطلب
+ تاريخ سه شنبه یکم آذر ۱۴۰۱ساعت ۱۲:۲ ق.ظ نويسنده x |

دو روزه دارم به یه مطلب عجیبی فکر می کنم ‌‌...

به این فکر می کنم که برعکس تصورم ، یه جاها تو زندگی ، منفعلانه رفتار می کنم ...

+ تاريخ دوشنبه دوم آبان ۱۴۰۱ساعت ۲:۴۸ ب.ظ نويسنده x |

یکی از اهداف امسالم این بود "

من یکی میخوام دست از سر برنامه ریزی و تلاش و استرس بردارم تو سال جدید و رهاتر از سالی که گذشت سپری کنم :دی

و اما از تابستان

●گذرنامه

● یک ماه از تابستان رو با دوست عزیز وبلاگیم ، گندم جان به شکل هر روزه و منظم ورزش می کردم و هفتگی گزارش می‌دادیم (اواخر تیر تا اواخر مرداد)

●رو تقویت عضلات توراسیک با دستگاه ، خیلی منسجم تر کار کردم:) و خیلی قوی تر شده 💪

●وامم بعد از کلی دوندگی الکی، در اومد و گردنبند مورد علاقه ام رو خریدم

●تصمیم گرفتم بیشتر تجربه کنم و بگردم ، دو تا از جاهای دیدنی ِ شهرم که تا حالا نرفته بودم، گشتم ( جالبه بدونید اینم با یه دوست وبلاگی بود!)

●یه تجربه جدید تو مسائل مالی داشتم و با هزینه ی زیاد، یاد گرفتم جوگیر عمل نکنم و خودکنترلیم رو بیشتر کنم :|

●دو تا فایل صوتی رو تا حدی پیش بردم و از اثرش راضی بودم و علت خیلی از مشکلات و رفتارها رو فهمیدم

●من پیش از تو رو خوندم و عاشق هر لحظه ماجراجویی اش شدم و دلم سفر خواست

●و اما مهم تر از همه ! به آخرین ترس زندگیم که " آب بود " لبیک گفتم و رفتم کلاس شنا ... و عاشق هر لحظه اش بودم ... این رو بزرگترین دستاورد این فصل میدونم 🤍

روز اول که می رفتم استخر از دورترین قسمت از لبه ی استخر رد میشدم مبادا سر بخورم و غرق بشم:))

وقتی یک هفته بعدش تو عمیق ترین بخش استخر بودم بی هیچ تخته شنا و قمقمه و ... ، روز فتح بزرگترین قله ی زندگیم بود💪 ...

و نتیجه نهایی این فصل برای من :

■ تا وقتی کم سن و سال تر هستید ، تجربه کنید ، بگردید ، آموزش ببینید و ماجراجویی کنید این شیرین تر از خریدن کردن و صرفا پس انداز کردن هست ..

نکته : جالب بود فکر می کردم کار خاصی نکردم .وقتی نوشتمش پ جمه بندی کردم ، دیدم بهتر از تصوراتم بوده ^_^

+ تاريخ جمعه یکم مهر ۱۴۰۱ساعت ۷:۵۳ ب.ظ نويسنده x |

#یهو انگار ترس بیاد سراغم ها ، این طوری ها!

بعدتر نوشت: معمولا تو شرایط این چنینی هیچی نمی‌خرند این مواقع که بعد خرید کنن :)))

من برعکسم آلان دارم خریدام می کنم

#میدونم خُل شدم 🤣

خدایا خودت من رو حفاظت کن :)))

+ تاريخ پنجشنبه بیستم مرداد ۱۴۰۱ساعت ۸:۳۳ ب.ظ نويسنده x |

ادامه مطلب
+ تاريخ پنجشنبه بیستم مرداد ۱۴۰۱ساعت ۱۲:۵۸ ق.ظ نويسنده x |

کتاب سنگینی هست واسه ام

یه جاهاییش گولی گولی اشک می ریزم

یه جاهاییش مغزم رگ به رگ میشه هر دو سه صفحه یکبار و باید استراحت کنم بعد دوباره شروع کنم به خوندن :|

#اگه به نتایج خوبی رسید ، میام معرفیش می کنم

+ تاريخ دوشنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۱ساعت ۱۰:۷ ب.ظ نويسنده x |

تله کنترل گری
کنترل کردن دیگران شکل های مختلفی داره
یه نفر به اسم محبت و عشق هر جوری دوست داره شما رو وادار می کنه به انجام کارهایی که مخالف میل تون هست
یه نفر با دعوا و قهر کنترل می کنه یه نفر هم با داد و بیداد و ...
عجیب بود .... امروز دیدم دقیقا من کنترل کردن رو عمیقا و فقط نسبت به کسی دارم که همیشه از رفتارهاش گریزان بودم و سعی می کردم ازش فرار کنم .
چقدر دردناکه رفتار یه نفر رو نقد کنیم و بعد ببینیم تو درونی ترین لایه های زندگی مون همون ویژگی ها هست ...

تو فایل صوتی می گفت وقتی یه آدم رو با وجود دونستن یا ندونستنش کنترل می کنید، هر لحظه ممکنه اون شخص متوجه شرایط بشه و افسارش رو از دست شما رها کنه و شما هم با اون روی زمین کشیده بشید ...

آخ قلبم ...

******

دو سه روزه دارم فکر می کنم من خوب حفظ ظاهر می کنم اما درونی راجع به خیلی چیزها درگیرم...
من همیشه میگم فلانی چرا انقدر خودش رو درگیر مسائل دیگران می کنه و شماتتش می کنم تو ذهنم ... اما خودمم خیلی فکرم درگیر مسائل دیگران میشه -مشکلاتشون-
یه چیزی رو گوشه ذهنم بذارم
اونجایی که دیروز تو فایل صوتی می گفت " شما نمی تونید واسه دیگران کاری بکنید ، آدم ها خودشون باید بخوان واسه نجات خودشون تلاش کنن ، تنها کاری که می تونید برای دیگران بکنید آگاهی دادن هست ، کار دیگه ای از دست تون بر نمیاد'
#میخوام رهاتر باشم
قلبا اینو میخوام....

+بی ربط: دلم لواشک و آب انار میخواد :((( با نمک

+ تاريخ یکشنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۱ساعت ۱۰:۳۶ ق.ظ نويسنده x |

امروز با تاسفم داشتم فکر می کردم به گذشته

تا چند سال پیش ، من خودم رو مقید می دونستم سالی حداقل یکبار ، یه کار جدید یاد بگیرم ، حالا یا یه دوره آموزشی یا یه مهارت جدید یا یه هنر جدید و به یه جایی برسونمش

الان واقعاچند ساله هیچ فعالیت جدید و خاصی نکردم :|

از صبح تا حالا یه ایکس جدی و اخمو ساعتی یک بار داره با تاسف سر تکون میده تو ذهنم و میگه چرا ؟؟؟!! جوابی ندارم بهش بگم

آهان ... بخوام ارفاق کنم می تونم بگم یه کار کوچولو پارسال شروع کردم که نتایج خوب بلتد مدتی هم داشت"ورزش"

یه چیز دیگه یادم اومد.کتاب خوندنم این یکی دو ساله کم شده . احتمالا علت اصلیش اینه که علاقه ای به کتاب داستانی ندارم و کتاب های خودشناسی و روانشناسی هم از یه جایی به بعد مضمون هاش تکراری شد و دیگه کشش خوندن برام ایجاد نمی کرد .... ولی یه جاش رو آوردم به دوه های صوتی و بیشتر باهاش ارتباط برقرار کردم .

نتیجه : فکر کنم با نوشتن این پست ذهنم شفاف تر شد و فهمیدم دلم بهانه ی چه کاری میگیره:) دو سه تا چیز تو ذهنمه باید دقیق تر بنویسمش ببینم شرایط کدومش با شرایط فعلی من سازگارتره^_^

بعدا نوشت :عاقااااا . رفتم یه سرچی کردم. چرا انقدر علایقم گرونه ؟! 🤣

#وی می رود که پول جمع کند

+ تاريخ جمعه چهاردهم مرداد ۱۴۰۱ساعت ۱۱:۰ ب.ظ نويسنده x |

می‌خنده میگه اگر شوهرت هم بودم واسه فلان ماجرا، قِر و قوووور میومدی ( وااای که چقدر گوگولی گفت🤣)

______

هر چی میگه بیا پروانه بزن ، میگم نووووووچ! هانِشو ندانم (ترجمه : حالشو ندارم!)

به زدن ورزش های شکم راضی میشم . نوبتی -رقابتی شروع می کنیم 

انصافا عضلاتش خیلی قوی تر از عضلات منه و این برام جالبه.  

بیشترین اختلاف مون :

از یه حرکتی که من به زور ۱۳ تا میزنم، ۵۰ تا میزنه و کرک و پرم می ریزه:))

قرار میشه منم تمرین کنم تا هفته بعد و بهترش کنم ... 

 

+ تاريخ جمعه سی و یکم تیر ۱۴۰۱ساعت ۷:۳۱ ب.ظ نويسنده x |

بله این یک منم !

منی که به بهانه ی کار تصمیم دارم دیرتر برم خونه 

#وی حوصله ی مهمان نداشت الخصوص مهمون با بچه ی کوچیک تخس .... !

#ای والدین ! آرامش فرزندان مجرد خود را با مهمان دعوت کردن از بین نبرید ....! :|

 

بعدا نوشت : مهمونی رو پیچوندم و حدود ۴ ساعت دیرتر از حالت معمول رفتم خونه ! رفتم به دورترین و شلوغ ترین نقطه شهر و کلی به طرق مختلف وقت کشی کردم و حتی شده کلی خرید الکی اما کاربردی کردم و بعد اومدم خونه ....

اواخر مهمونی رسیدم ! 

راستش رو بگم ، یکمی عذاب وجدان داشتم که ایکس بزرگ تنهاست موقع پذیرایی ... بعد منطقی حساب کردم دیدم خب مهمان ها آشنا هستن قطعا کمکش می کنن .... 

به این فکر کردم که ایکس و ایگرگ بزرگ سال ها قبل از من بودن ، زندگی شون رو می کردن و به کارهاشون می رسیدن بدون مشکلی ... پس این که بخوام نقش خودم رو مهم بدونم و بابتش عذاب وجدان بگیرم ، اشتباهه .... 

یکمی خسته وناراحت بود آخر شب خسته بود و یه نمه غر زد بهم ، اونم وقتی براش اقدامات درمانی کردم و حالش خوب شد ، از دلش در اومد ‌... 

به طور کلی خوشحالم همه چیز باب میلش پیش رفته و منم باب میلم پیش رفته :دی 

وای ننه ! این دختره ی گوگولی رو بگو:)))با اون پیرهن سرخابی . همون قدر که جیغ هاش لوس لوسی بود ، لبخند  هم خیلی دلبرانه بود 🤣موش موشک ...! بعد از سال ها یه بچه دیدم که دلم خواست بغلش کنم .... البته که بغلش نکردم و به یه لبخند از دور اکتفا کردم . اونم کیلو کیلو قند تو دلش آب شد و می‌خندید فرار می کرد از خجالت . 

#خدایا شکرت

 

 

+ تاريخ پنجشنبه سی ام تیر ۱۴۰۱ساعت ۵:۳۸ ب.ظ نويسنده x |

امروز شاخ غول رو شکوندم :دی

از کارای اداری به شدت گریزانم و تا بتونم کار امروز رو به فردا ، کار فردا رو به ماه و هفته ی بعد منتقل می کنم :|

امروز شاخ غول رو شکوندم و رفتم به دو تا از کارام رسیدگی کردم . 

#آفرین به من ....!

+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۱ساعت ۱۱:۴۷ ق.ظ نويسنده x |

پنج شنبه ها برای من روزهای سختی هست 

یه حجم کاری عجیب و اعصاب خرد کن تو زمان کوتاه! یه چیزی مثل انفجار مثلا مهیب ، یه خستگی روحی بد  . دلم می خواست پنج شنبه ها تعطیل باشم و حتی شده ، زل بزنم به دیوار خونه !! 

ترافیک کاری پنج شنبه ها قابل مدیریت کردن هست ولی نمیدونم خودشون رو میزنن به اپن راه یا واقعا متوجه نیستن دارن چی کار می کنن ...

تهش هم به خاطر اتمام حجتی که با رییسم کردم ، چند هفته اس پنج شنبه ها  راس اتمام ساعت کاری ، میام بیرون از محیط کار و سعی می کنم بی اهمیت باشم نسبت به دست تنها بودن بقیه و مشکلات شون . این بی تفاوت بودنه و تلاش برای غر نزدن و از کوره در نرفتن  ، انرژی زیادی میگیره ازم ولی راضی ام .هر هفته به خودم میگم گناه دارن ، این هفته رو بمونم کمک شون و از هفته بعد سر ساعت میرم !!! ولی نع ! هر کاری کردید تو زندگی تون، همین امروز کردید . هر هفته پا رو دلم میذارم و به زور خودم رو می برم.  این استراتژی منه برای تنبیه شون ، به جای گله و شکایت ، برو و دیگران رو از حضور خودت محروم کن . 

سخته آدم خودش  و کنترل کنه و جایی که " گفتن فایده ای نداره " ، سکوت کنه ‌. ولی اگر به این مرحله برسید می فهمید خیلی مرحله شیرینی هست !

#داوود خطر 

#بخش هایی از پست حذف شد 

+ تاريخ جمعه دهم تیر ۱۴۰۱ساعت ۱۲:۸ ق.ظ نويسنده x |

تقویت عضله دیافراگم 

کلیک 

#تقویت ظرفیت تنفسی 

#بهبود نفس کشیدن!

+ تاريخ یکشنبه پنجم تیر ۱۴۰۱ساعت ۱۱:۲۶ ب.ظ نويسنده x |

خیابان های شلوغ روز و سکوت های ترسناک شب ! 

طبق عادت هفته های اخیرم ،جمعه به پیاده روی زیاد گذشت ... 

پیاده روی که بخشی اش تو مکان های باستانی _دیدنی شهر هست.

موقع برگشت، ساعت حدود ۹:۲۰ دقیقه شب بود . 

خیابونی که تو طول روز پر ترافیک و قفل شدن ماشین ها هست ، به شکل ترسناکی ساکت و آروم بود . 

پیاده روی ، تنهایی تو اون خیابون کم تردد ..... 

یکم یه طوری شدم ، ترس نبود ولی احساس خاصی بود . احساسی که تلاش می کنی ازش گریزان باشی ولی در عین حال دوستش داری .

پی نوشت : حالا خداییش این بار به خیر گذشت :دی ولی یادم باشه هفته های دیگه زودتر بلند شم برم بیرون که زودتر برسم خونه . 

+ تاريخ جمعه سوم تیر ۱۴۰۱ساعت ۱۱:۳۶ ب.ظ نويسنده x |