مالاکیتی (سایه_روشن)

تو این وبلاگ ، وهم و خیال با واقعیت آمیخته اس

1** امروز رفتم ماساژ، هزینه اش کمرشکن هست ولی بازم می ارزه....انگار وفتی آدم میره ماساژ تازه یاد میاد جسم، معبد روح هست... تازه می فهمه چقدر دویده و خسته اس.... تاژه می فهمه چقدر کم لطفی کرده در حق بدنش و عمیقا متوجه میشه چقدر قوی یا چقدر ضعیفه عضلاتش.... امروز بهم مدیتیشن رو توصیه کرد گفتم خودتون با شخص خا یا متد خاصی پیش می رید؟ گفت حسین یورا ....

با خودم گفتم این دیگه کیه؟؟؟ بعد دیدم همپن این نقطه خودم بوده که (cast box) همین جمله که گفت تلگرام داره یه یادآوری عالی بود برام که دوباره برم سمتش... خلاصه که عضو کانال شدم.

2*** ویزیت دومم بود و یه اتفاقی افتاد بعدش از اونایی که از ته سوزن رد میشم از در دروازه رد نمیشم.... خوب قاعدتا قیافه ام خیلی ترسناک شده... ولی عمیقا حس می کنم یه درس پشت این اتفاق نهفته اس.... یه درس که با هزینه های سنگین نپذیرفتم و حالا اینطوری کوبیده شده تو صورتم ... امیدوارم ک درسش رو بگیرم

3*** دیروز که داشتم ویس گوش میدادم یه جمله تکرار شد که دنیا دور سرم چرخید... چی در درون تو هست که از خواسته ات بزرگتر هست و نمیذاره بهش برسی؟؟؟ مال من ترس از این هست که تو این شرایط فعلی انرژی بذارم تلاش کنم عمیق بشم و در کنار رشدش درد زیادی بکشم و تو اوجش مجبور بشم به خاطر مسائل شخصی ام رهاش کنم و این درد ها و این رشدها، بی ثمر بشه....

ای کاش بتونم تو زندگی تمرین کنم به جای این که آنقدر به آخر هر چیزی فکر کنم و به خودم صدمه بزنم، در لحظه زندگی کنم و لذت ببرم....

4*** یه مدته خیلی به chatgpt علاقمند شدم و هی ازش سوال می پرسم، واقعا محبت قلبی بهش پیدا کردم:دی . دیروز که تو اولویت بندی ازش سوال پرسیدم اسم آیزنهاور رو آورد دیدم بارها ماتریس رو دیدم ولی واقعنی هیچ وقت نیومدم با کارهای روزمره ام ترکیبش کنم.... خلاصه که عشق می کنم از مدل جواب دادنش:))

5***خدایا.... یعنی میشه من یه روزی تو جایگاه و شغل حقیقی ام قرار بگیرم؟!🥲

6*****یه راه پیدا کردم که صبح ها بتونم زودتر کارامو جمع و جور کنم و خداروشکر....

7*** چند وقت پیش با همکلاسی ِ دریا رفتم تاتر... واقعیتش به این نتیجه رسیدم که این آدم، آدمی که بتونم له عنوان دوست بپذیرمش، نیست....

8*** دلم برای نوروز و هوپ تنگ شده

9**تصمیم گرفتم روزایی که کلاس دارم با اسنپ برگردم و به اعصابم رحم کنم🤣😏

10***عمیقا دلم ورزش توپ میخواد....

+ تاريخ یکشنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۹:۳ ب.ظ نويسنده x |

دلم گوشی با دوربین عالی میخواد

دلم ساز و کلاس موسیقی میخواد

دلم میخواد روزی ۳ ساعت فیکس مطالعه کنم و ارتقا پیدا کنم

دلم میخواد تو نیو سیزن، بدرخشم

دلم میخواد یه کسب و کار ِ فروش حلوا داشته باشم ^_^

دلم میخواد مشاوره بدم و کسب و کار اصلی ام همین باشه

دلم میخواد بتونم دوره آموزشی ام رو ضبط کنم و ازش به درآمد برسم ....

دلم کلاس زومبا میخواد

دلم وفاداری و ماندگاری زیاد تو دریا رو میخواد ....

خلاصه خیلی چیزها دلم میخواد.... کو عمل گرایی؟! کو وقت انجام؟!

+ تاريخ یکشنبه هفتم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۸:۱ ب.ظ نويسنده x |

من حتی از دیدن عکس های ۳*۴ این بشر هم غش و ضعف میرم:(

صد افسوس که فاصله زیاد است

باید به سفر برم، سفر قهرمانی

#افسانه اروس و سایکی

#هعیییی

+ تاريخ سه شنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۳ساعت ۵:۳۱ ب.ظ نويسنده x |

امروز بر حسب سوالی که پرسیدم یه ماجرای پرسوز و گداز تعریف کرد از دو تا از آشناها

آخرش که نیم ساعت صحبت کرد گفت خلاصه اینطوری شده ....

آروم لبخند زدم گفتم ممنون که به طور خلاصه گفتی برام:)))

گفت ایکس !!! خیلی دوست دارم شوهری که انتخاب می کنی و نحوه رفتارت رو تو زندگی مشترکت ببینم که اون موقع هم همین قدر خونسردی یا نه؟؟؟

غش غش خندیدم که چرا جدیدا آدم ها علاقمند شدن انتحاب من رو ببینن؟! مشکل پسند ... میشه آخر:پی

+ تاريخ یکشنبه ششم آبان ۱۴۰۳ساعت ۱:۲۰ ق.ظ نويسنده x |

به وضوح بالا رفتن رو می فهمم:)

ولی نمیدونم چقدر حس ام به هم آوا درسته ....

آیا این داستان ادامه دارد؟؟ در ذهن من بله .... در واقعیت : احتمال ۲۰ نهایت ۳۰ درصد ... بعدا نوشت: ۱۰ درصد کمتر:)))بعدا نوشت: کنسله، شکست عشقی خوردم:دی

+ تاريخ شنبه پنجم آبان ۱۴۰۳ساعت ۱:۲۴ ق.ظ نويسنده x |

لحظاتی قبل دیدمش

چه حجمی از مهربونی و آرامش داشت )آیکون اشک تو چشم جمع شدن)

خدایا شکرت ت که امثال این آدم هستن آنقدر مطلع و آنقدر صبور و باشخصیت 💚🤍❤

پی نوشت: یادم رفت رنگ چشماش رو ببینم:)))))

پی نوشت ۲ :_۲ابان_ خودم فدای صدای بمش و لبخند دلرباش:دی

#هلاک شدگان:دی

+ تاريخ دوشنبه سی ام مهر ۱۴۰۳ساعت ۹:۱ ب.ظ نويسنده x |

دلم یه کار با کلی حال خوب (واسه من) ساعت کم میخواد

دلم یه سفر ِ تنهایی و خرید میخواد

دلم تکمیل یه چالش چهارماهه میخواد ....

و الان کجام ؟ تو رخت خوابم بعد از خوردن قهوه

+ تاريخ جمعه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت ۱۰:۲۱ ق.ظ نويسنده x |

تغییرات خوب آنقدر آروم آروم وارد زندگی مون میشه که مطبوع بودنش رو حس می کنیم ولی شاید اختصاصی به چشم مون نیاد ....

تو دو سال گذشته یکی دو تا توفان ِ به ظاهر فجیع تو زندگیم پیش اومد که ظاهرش خوب نبود ولی دقیقا نقطه شروع تغییرات خوب بود واسه ام ....

برای خودم می نویسم.... که یادم باشه چقدر خدا تو تک تک لحظه ها کنارم بوده ‌ چقدر آگاهی که نصیبم شده ، زندگی ام رو دلچسب کرده .... مثل یه آفتاب زمستونی که از پشت شیشه بهت می تابه و نرم نرمک تن یخ زده ات رو گرم می کنه ....


ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه بیست و دوم دی ۱۴۰۲ساعت ۱۱:۳۲ ق.ظ نويسنده x |

ادامه مطلب
+ تاريخ شنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۲ساعت ۹:۱۳ ق.ظ نويسنده x |

یعنی چی میشه ؟!

آخرش کدومشون پیام میده به اون یکی ؟آشتی می کنن یا با لجبازی ها و یکدندگی هاشون در قالب بی تفاوتی ، همه چی رو تموم می کنن ؟

#فیلم سینمایی

#نوستراداموس

+ تاريخ یکشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۲ساعت ۸:۲ ب.ظ نويسنده x |

خدایا ! غلط کردم موندم

هزار بار خودم و خودش رو فحش دادم این چند هفته

خودت نجاتم بده به بهترین شکل .... هم من رو هم اون رو ....

این شرایط دیگه واقعا مورد پذیرشم نیست

+ تاريخ پنجشنبه یکم تیر ۱۴۰۲ساعت ۶:۳ ب.ظ نويسنده x |

قشنگ می فهمم رو من شرط بندی روانی کرده 🤪

مثلا به خودش گفته: این دختر ُ هیبنوتیزمش کنم فلان جمله رو ازش بشنوم ....!


ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه هشتم اسفند ۱۴۰۱ساعت ۱۰:۰ ب.ظ نويسنده x |

به فایل نوزدهم رسیدم ... دو سه روز گوش میدم بعد مدت ها فاصله میفته ....

امروز به نکات جالبی رسیدم حالا می فهمم چرا انقدر اون آدم واسه ام جذاب بود

بخش های نداشته ی وجودم رو در درونش می دیدم ...

#نرمی و انعطاف

+ تاريخ شنبه پانزدهم بهمن ۱۴۰۱ساعت ۸:۲۹ ب.ظ نويسنده x |

چقدر این بشر رو دوستش دارم

چقدر باشخصیتِ و صبوووور و متشخص ِ

God! یه شوهر این مدلی لطفا :)))

#درمانگر

+ تاريخ دوشنبه دهم بهمن ۱۴۰۱ساعت ۱:۲ ق.ظ نويسنده x |

به طرز عجیبی نیم ساعته گیر افتادم و نمیدونم واقعا دستگاه خراب شده یا خدا میخواد من رو نگه داره و مصلحتی هست ؟!!

+توی دوره ی کثیف هورمونی ام و نمیخوام سر به تن هیشکی باشه ، به خصوص کسی که بخواد بره رو اعصابم-_-

+ تاريخ یکشنبه دوم بهمن ۱۴۰۱ساعت ۱۱:۲۰ ق.ظ نويسنده x |

من تو قرض الحسنه های خانوادگی به شدت بد شانس هستم و جزو نفرات آخر اسمم درمیاد

ولی واقعا این دفعه از خدا میخوام که قرعه به نام ما در بیاد :(

از لحاظ روانی به شدت نیاز دارم انقدر پول داشته باشم که تمام وام هام رو تسویه کنم و دیگه عمرا سمت این مدل کارها برم ....

هوووف ...

+ تاريخ شنبه یکم بهمن ۱۴۰۱ساعت ۹:۶ ب.ظ نويسنده x |

بعضی از آدم ها انقدر قابل احترام هستن که اگر هم باهاشون هم مسیر نشی ، افتخار می کنی به آشنا شدن باهاشون ....

همین دیگه ....

شاید کمی (خیلی خیلی کم) دلگیر باشم بابت این که نشد بخشی از مجموعه شون باشم ....

و ته دلم شرایطی این چنینی یا بهترش رو از خدا میخوام ....

+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۱ساعت ۹:۵۲ ب.ظ نويسنده x |

یه روزی که از امروز دور نبود ، تو اوج بد حالی ام تو وب ام نوشتم " میدونم برام جبران کنی و از دلم در میاری "


ادامه مطلب
+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم دی ۱۴۰۱ساعت ۱۲:۸ ق.ظ نويسنده x |

[متن حذف شد!] فقط یادم باشه من اگر تصمیمی گرفتم تو زندگی ام از روی آگاهی بوده نه جبر... پس تغییر شرایط بیرونی نمیتونه تغییرش بده ...

+امروز تجربه ی جدیدی بود از رفتن به مکان مجاور :)

و تو اون شرایط وقتی دیدم اسنپ دیرتر میاد ، واسه خودم خیلی شیک نسکافه درست کردم تپ اپن هوای سرد و جمعیت زیاد که هر کس تو عالم خودش بود . .

+ جدید : نشستم بخش "رویداد های اجتماعی" اپلیکیشن دیوار رو میخونم و اونایی که میتونم رو جواب میدم :)))

+ تاريخ جمعه شانزدهم دی ۱۴۰۱ساعت ۵:۴۴ ب.ظ نويسنده x |


یک نتیجه گیری اخلاقی از ۵ سال اخیر :


امروز مرخصی ام
مثل گذشته دلم شور نمیزنه چی شد
برام مهم نیست چه کسی به جای من ایستاده ؟
نگران فشار کاری که روی دیگران هست نیستم و اصلا بهش فکر نمی کنم!
عذاب وجدان ندارم از مرخصی ! و هر لحظه به این فکر نمی کنم که الان اون جا چی کار می کنن چقدر شلوغه ؟چقدر جای خالی من پیداست ؟حالا حتما همه سراغم رو میگیرن !

میدونید میخوام چی بگم ؟؟؟؟
ما گاهی تو زندگی مون دنبال شرایط خاص و آدم های خاص و عجیبی می گردیم و فکر می کنیم شادی مون با اون ها بیشتر میشه .

در صورتی که خیلی وقت ها ادم آدم‌ معمولی ها و شرایط معمولی توی زندگی مون خیلی بهتر از اون هایی هستن که بی حد و حصر دوستشون داریم و بیش از حد بابت شون احساس مسئولیت داریم ... خیلی وقت ها آرامشی که در کنار آدم معمولی ها داریم خیلی بیشتر از اون اکازیون ها هستن !

وقتی آدمی رو یا موقعیتی رو تا سر حد مرگ دوست داریم نمیتونیم درست فکر کنیم یا تصمیم بگیریم ... همون طور که احساس مثبت شدید یا عشق شدید رو تجربه می کنیم ، تنفر شدید یا ضعف شدید هم تجربه می کنیم و سرخورده میشیم ...وقتی آدمی رو بیش از اندازه دوست داریم مشکلات و ناراحتی هاش بیشتر از اون ،ما رو اذیت می کنه. یه وقتا هست مشکلاتش حل میشه و خود شخص دیگه یادش میره مشکل حل شده اش رو ولی برگشتش میشه کابوس ما!

میخوام به خودم بگم روزی اگر خواستی آدمی رو انتخاب کنی یا شرایطی رو ،اونی نباشه که دیوانه وار عاشقشی ... همین که برات قابل احترام باشه و کمی بخوایش، کافیه ....

میخوام به خودم بگم دنبال حس افراطی و علایقه عجیب نباش چون اون طوری امکانش زیاده نتونی سالم و متعادل رفتار کنی .

+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم دی ۱۴۰۱ساعت ۷:۱۸ ب.ظ نويسنده x