مالاکیتی (سایه_روشن)

تو این وبلاگ ، وهم و خیال با واقعیت آمیخته اس

در حالی که نمیخوام سر به تنش باشه"به خاطر بدقولی های زیاد ِ اخیرش"و پیام هم بده جواب نخواهم داد ، میگم چرا پیام نمیده 🤪😡

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت ۲:۲۴ ب.ظ نويسنده x |

چند وقت قبل اتفاقی من رو توی آسانسور دید ....

برگشت بهم گفت " چه سعادتی!"

منم نمیدونستم چی بگم در جوابش با همون حالت خاص ِ پوکر فیسم گفتم " سعادت از ماست"

بعد چند روز هنوز یاد " سعادت از ماست " میفتم خندم می گیره . بر وزن تعارفی که میگن خدمت از ماست 🤪 ، اومد تو ذهنم

+ تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت ۹:۱۴ ب.ظ نويسنده x |

۱۳ اردیبهشت _ رور چهارشنبه

یک ساعت از ساعت قرار گذشته بود و یقین داشتم دیگه نمیاد ...

وسیله هام رو جمع کرده بودم که برم و کنج در دیدمش ... پلک میردم مطمئن شم خودشه یا نه ؟!

+ تاريخ جمعه پانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت ۶:۱۲ ق.ظ نويسنده x |

ولی من تاوان تک تک بدقولی هات و اشکی که امروز در آوردی ازت میگیرم ^_^

#آره عزیزم ، اینجوریاست......

+همزمانی با تغییرات هورمونی ِ کصافت

+ تاريخ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت ۶:۵۵ ب.ظ نويسنده x |

ابعاد زیادی از زندگیم تو دو ماه گذشته ، به شکل عجیبی تغییر کرد ...

تغییر ِ خوب ... .

خوب نه ، عااالی ....

به نظرم این همون جبران کردنی بود که خدا واسه ام کنار گذاشته بود .... من باید از تماااام اون مراحل ِ سخت می گذشتم و صیقل می خوردم تا به این نقطه ای که هستم می رسیدم ....

بخش های زیادی از وجودم گم شده بود و من ذره ذره خود ِ گم شده ام رو پیدا کردم .... خود واقعیم رو ... و این بار عاشقانه این خود واقعیم رو دوستش داشتم

و چی دارم بگم جز ....

خداروشکر ❤

ازت ممنونم همیشه جایی که فکرش رو نمی کنم ، بغلم می کنی ^_^

+ تاريخ شنبه دوم اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت ۱:۳۳ ق.ظ نويسنده x |