مالاکیتی (سایه_روشن)

تو این وبلاگ ، وهم و خیال با واقعیت آمیخته اس

چند وقته آقای ورزشی هی میاد توی ذهنم.

الان یادم افتاد اوایل که می رفتم واحدشون با وجود بزرگ بودن مجموعه٫ هر جا که بودم به شکل عجیب غریبی می دیدمش حالا نمی‌دونم خودش رو می رسوند سریع یا بر حسب اتفاق بود؟!

+ ولی خداییش ادمی که ورزش حرفه ای می کنه جذابیتش توی یه لیگ ِ دیگه ایه :)

#فراموش کار ِ خوشتیپ :)

+ تاريخ پنجشنبه سی ام مهر ۱۴۰۵ساعت ۹:۳۷ ب.ظ نويسنده x |

هر بار آقای عود پیام میده توی تلگرام٫ استرس میگیرم

عین ایگرگ کوچیک می مونهمیخواد محبت کنه و کاری رو جلو بندازه ولی ابهامی که داره باعث میشه خوشم نیاد پیام های. و باز کنم و حس بدی داشته باشه پیام هاش...

+ تاريخ پنجشنبه سی ام مهر ۱۴۰۵ساعت ۱۱:۲۹ ق.ظ نويسنده x |

درهم نوشت

۱•شدم از همون آدم های که بهشون می گفتم کسل کننده! (# رعایت تغذیه)

۲•من موهای حالت داری دارم که میشه گفت در مایه ی فر درشت هست. با این که عاشق حالتش هستم ولی چون رسیدگی بهش واقعا سخته و یه شونه بزنی چند ساعت بعد از حمام حالتش بهم میخوره٫ همیشه صاف یا احیاش می کردم ...

قلبا حالت عادیش رو دوست دارم و می‌خوام برای آخرین بار براش تلاش کنم که همون طوری که هست نگهش دارم (#خودایا کومک😭)

۳• امروز برای اولین بار با یکی از همکاران که به اقتضای کارشون کمتر در جمع ها هستن بیشتر معاشرت داشتم . لعنتی آنقدر بد بود میخواستم موهای خودم رو بکنم ... ملاحظه هیچ چیز رو نمی کرد...

انگار آقایونی که متاهل هستن به اقتضای شرایط زندگی شون یه مقدار آداب معاشرتشون و ملاحظاتشون در رفتار در جایی که یک خانم هست بیشتره٫ البته که استثنا همیشه هم هست...

۴•حس می کنم هر روز که میگذره اسا.رت بیشتر میشه٫ ما ها در قبال پول.ل داریم احترام و هویت و همه چی مون رو سر کار از دست می‌دیم و به کسایی شبیه میشیم که دور از خودمونه ...

دوباره داخل مولتی کوکر غذا یکم ته گرفت نمی‌دونم علتش حالت گرما بود یا اشکال دیگری؟

+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۵ساعت ۸:۴۹ ب.ظ نويسنده x |

ای کاش این مدیریت که الان نقش مشاور رو داره واسه ما٫ خارج می‌شد از ما :/

ایش ...

همچنین خروج ِجت و بال دوم ...

پی نوشت: یه کاری میکنن آدم دلش نمی‌خواهد هیچ کاری بکنه ....

+ تاريخ یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۵ساعت ۱:۲۰ ب.ظ نويسنده x |

بین ساعت ۱۰:۳۰ الی ۱۲ به شدت خوابم میومد

+ مرغ رو هر کاریش می کنم باز دلخواه نیست طعمش (به جز وقتی که مرینت میشه)...

+ تاريخ شنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۵ساعت ۱:۵۴ ب.ظ نويسنده x |

همکار دهه هشتادیم منو برای دفاعش دعوت کرد :)

همچنین در مورد خودش گفت خانم مالاکیتی من دیگه سنم برای ادامه ی تحصیل زیاده٫ دیگه کشش ندارم:)))

#گوگولو:))) ۲۳ سال سن زیاده؟! :))

+ تاريخ شنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۵ساعت ۱۰:۴۲ ق.ظ نويسنده x |

هیچ وقت فکر نمی کردم وقتی که از ابزار فروشی دارم میام بیرون بخوام اشک بریزم :(

#از رنجی که می بریم ....

+ تاريخ سه شنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۵ساعت ۶:۴۱ ب.ظ نويسنده x |

یه پاکت بسیار مهم گم شده یا حداقل سر وقت به صاحبش نرسیده و کلی دردسر ساز شد

یک تعداد آدم در این نقل و انتقال این پاکت نقش دارن

فعلا هیچ کس گردن نگرفته٫ الان تنها متهمی که به ذهنم می رسه٫ آقای سر به هوا هست که خدمات قسمت خودمونه

بارها شده یه نامه ای دستش بوده اشتباهی گذاشته کلاس آموزش با جای اشتباهی :/

سعی می کنم خونسرد باشم٫ در نهایت یه دوباره کاری هست که من برگه به دست برم بچرخم واحد کناری ....

هوووف :/

خدایا شکرت ...

+ تاريخ سه شنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۵ساعت ۵:۳ ب.ظ نويسنده x |

چند دوست قبل من فهمیدم دودکش های H شکل سایز بندی دارن اونی که من خریدم بزرگه:/

امشب بردم عوضش کنم راهش هم به نسبت دور بود٫ ۳ بار خیابون رو رفتم و اومدم تا بالاخره مغازه رو پیدا کردم و دیدم بسته اس٫ واقا مچاله شدم دلم می خواست همونجا کنار خیابون بشینم:/

+ از کاش می فهمیدم علت این خارش پوست و التهاب بدنم چیه :/ شدم مثل سال ۱۴۰۱ :(

+ امروز کلا مود ِ جوشش بودم با این که همه چیز اوکی بود

بلای جون= اکسپلور

+ امروز به وضوح دیدم بدنم ۸ ساعت خواب میخواد

+ حوصله ام واسه غذا درست کردن کمتر شده ...

+بابت مدل رفتار امروزم با حساس ِ دورانگرای هم اسم ِ ایگرگ متوسط٫ دلخورم از خودم:/

+ تاريخ دوشنبه بیستم مهر ۱۴۰۵ساعت ۱۰:۵۱ ب.ظ نويسنده x |

امروز جلسه داشتم با یکی از بچه های جدید الورود

بعد وسطش یه جوری گلوم خشک شد و چشمام پر از اشک شد که دویدم بیرون یک لیوان آب بخورم:))

#ترکش های پس از سرماخوردگی

پی نوشت: امیدوارم از این آدم هایی که فوبیای سرماخوردگی داره نبوده باشه ...

+ تاريخ شنبه هجدهم مهر ۱۴۰۵ساعت ۲:۲ ب.ظ نويسنده x |

این چند وقت خیلی اذیت بودم چند روزی که زانوم به خاطر ورزش درد می کرد٫ بعدش هم که سرماخوردگی ...

۱- خونه به هم ریخته اس حوصله تمیز کردنش رو ندارم :/

۲- عصری ایگرگ ها میان که بخشی از وسایلم رو بیارن٫ از طرفی فکر سلامتی شون....

+ تاريخ جمعه هفدهم مهر ۱۴۰۵ساعت ۱:۲ ب.ظ نويسنده x |

چه خوبه که امروز٫ زی زی نیست و من راحت می تونم فین فین کنم:)

#نعمت های مقطعی :)

+ تاريخ پنجشنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۵ساعت ۱۲:۵۵ ب.ظ نويسنده x |

وقت هایی که آدم حالش خوب نیست (جسمی و یا روحی) انگار شب صبح نمیشه ....

+ تاريخ چهارشنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۵ساعت ۳:۴۶ ق.ظ نويسنده x |

امروز جزو آخرین جلسات کتابخوانی بود٫ جلساتی که در شروعش استرس زیادی داشتم و واقعا نمی‌دونستم چی کار باید بکنم و چطوری مدیریتش کنم؟

و امروز کلی آدم در کنار هم بودن که با عشق و حال خوب اومده بودن و این تعداد نفرا برای جلسات آخر به نظرم رکورد زدن هست و عالی

و این که هنوز تموم نشده٫ سراغ دوره ی بعدی رو می گرفتن که گفتم من فعلا یک سالی باید استراحت کنم:)))

و دستاورد خود من از این دوره٫ کاهش کمالگرایی و عدم موکول کردن کارها به لحظه به آخر بود.

+ آقای راننده یک خوش اخلاق رو پس از دو ماه دیدم٫ کلی از دیدن همدیگه ذوق کردیم و سراغم رو گرفت که کم پیدا شدم و چند بار از دور منو دیده ولی نشده صحبت کنیم. ایشون یه آقای حدود۶۵-۷۰ ساله خیلی کول هست و تشکر کردم از بامعرفت بودنش :)

پی نوشت: و من عاشق تک تک ِ آدم هایی بودم که تو این جلسه بودن٫ اولش یکم عصبی بودم از رفتار ۲-۳ تاشون ولی بعدا دیدم این ها هم نمک کلاس هیدن و همین که این تعداد آدم با اخلاق های متفاوت به هم زیستی با هم رسیدیم خودش به نظرم یه دستاورد بزرگ هست 🌱امیدوارم اون ها هم حس خوب داشته باشن و اثربخشی خوبی داشته باشه براشون این جلسات و..

#خدایا شکرت 🌱♥️

+ تاريخ سه شنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۵ساعت ۶:۴۰ ب.ظ نويسنده x |

و ناگهان نوبت من شد ...

#سرماخوردگی

دلم میخواست امروز رو بمونه خونه استراحت کنم منتها جلسه کتابخوانی داریم سخت میشه ....

پی نوشت: عصر و شب: تب و لرز

۱۵ مهر: بهبود تب و لرز و نیاز کمتر به مسکن ...

۱۶ مهر: گرفتگی مختصر صدا:)

+ تاريخ سه شنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۵ساعت ۸:۲۸ ق.ظ نويسنده x |

واقعیت اینه که ظرفیت روانی ام برای پذیرش آدم ها کمتر شده و میشه

پی نوشت: یه حالت بدی دارم آلرژی طور خارش بینی ....

+ تاريخ دوشنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۵ساعت ۱:۱۰ ب.ظ نويسنده x |

برای خودم می نویسم ...


ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۵ساعت ۱۰:۱۹ ق.ظ نويسنده x |

دوست سوپر وسواسی ام که هر کاری میخواد بکنه کلی تحقیقی می کنه و کلی از این و اون می پرسه آخرم ناراضی هست از کاری که کرده٫ بهم پیام داده و از مولتی کوکر می پرسه.

حقیقتا با ترس جوابش رو دادم:)

+ تاريخ شنبه یازدهم مهر ۱۴۰۵ساعت ۶:۳۰ ب.ظ نويسنده x |

و همیشه جا به جایی برای من رنج بزرگی داشته٫ به خصوص وقتی می‌خوام برگردم خونه خودم . نه به خاطر دلتنگی بلکه به خاطر حجم وسایلی که باید جا به جا شود ....

به نظرم باید رشته های نامرئی متعدد را قطع کنم....

+ تاريخ جمعه دهم مهر ۱۴۰۵ساعت ۱۰:۴ ق.ظ نويسنده x |

امروز ناهار. خونه ایکس بزرگ اینا بودم

ایگرگ متوسط و ایگرگ کوچیک هم بودن به نوعی دور هم جمع بودیم

ظرف هایی که نمی‌شد داخل ماشین گذاشت رو کامل شستم بعد هم گاز رو تمیز کردم

ایکس بزرگ شگفت زده شد که جدیدا وسواسی شدیا:دی قبلا ظرف ها رو هم کامل نمی شستی و حالا سینک و گاز هم تمیز کردی! گاز چقدر تمیز شده با چی تمیزش کردی ؟!

توضیحات قبلا مهمون که داشتیم ظرف ها که از یه حدی بیشتر می‌شد کمرم خسته می‌شد دیگه نمیتونستم بشورم و از یه جایی به بعد خداحافظی می کردم: دی

تازشم! فیلم قمبرپلویی که درست کرده بودم رو به همه شون نشون دادم :)))))

#تغییرات ِ نیولایف

#قمبرپلو

لطفاً اگر شوینده مخصوصی واسه شستن چدن های گاز می شناسید معرفی کنید بهم٫ مرسی

+ تاريخ جمعه دهم مهر ۱۴۰۵ساعت ۱۲:۴۹ ق.ظ نويسنده x |