مالاکیتی (سایه_روشن)

تو این وبلاگ ، وهم و خیال با واقعیت آمیخته اس

سلام بر دهه جدید زندگی 🌱🌹

پی نوشت: برعکس خیلی ها که میگن حس بد داریم و ترس٫ حس غالب من آرامش هست🩵💙

رنگ آبی و سفید و بیشتر از ده سال قبل دوست دارم.

خوشحالم که در دهه جدید٫ میتونم مستقل زندگی کنم.

+ تاريخ جمعه هشتم آبان ۱۴۰۵ساعت ۹:۵۶ ق.ظ نويسنده x |

امروز بازدید بود از مجموعه مون و قاعدتاادم های زیادی درگیر بودن از مجموعه مون از جمله فرایند ما

بعدش پینگ پنگ رفتم٫ رفتم بازار عطر و راکت جدید خریدم٫ اقساط دیجی پی رو پرداخت کردم٫ اجاره رو پرداخت کردم

الانم سینک ظرفشویی ور از ظرف کثیف هست

موهامو خیس ِ و باید سشوار بکشم

و کمی هم خوابم میاد و واسه فردا هم غذا آماده نکردم .. .

پی نوشت: هرمس امروز میزون نبود جویا که شدم گفت یکی از پرسنلش دیشب مشکل براش پیش اومده....

امروز میون اون همه شلوغی داشتم من در چرخش بودم بین گروه ها. به همزاد ِ آبی نگاه می کردم٫ موهاش رو درست کرده بود [برام سواله چطوری این کارو می کنه آنقدر قشنگ وایساده ؟ چی برای فیکس کردنش زده که حالت موهاش تمیز و عادی بود؟] بعد در ادامه به همکارم گفتم وقتی فلانی رو می بینم تعجب می کنم در این سمت کار می کنه٫ انصافا قیافه و استایلش بیشتر شبیه مدل ها هست و بیشتر بهش میاد تا کاری که انجام میده( رشته مهندسی خونده و مدیر میانی محسوب میشه تو سازمان)

دیرتر اومد٫ وقتی اومد دستاش خاکی بود٫ تشنه اش بود٫ نگاه کردم صورتش نمیشد گفت لاغر اما استخوانی بود و به نظرم اومد لاغرتر شده و پوستش به مدل جالبی گندمیه٫ یه ته رنگ برنز زرد (به جای سبزه و مشکی) ....

پی نوشت: یه لحظه یاد رمان های میم مودب پور که دهه نود ترند بود افتادم با نوشته ی بالا 🤣🤣🤣

برم ظرف هام رو بشورم

+ تاريخ سه شنبه پنجم آبان ۱۴۰۵ساعت ۹:۲ ب.ظ نويسنده x |

طرحواره ی طرد شدگی خیلی عجیبه؛ طرف بدون این که متوجه باشه ناخودآگاه رفتاری نشون میده که هر چقدرم آدم خوبی باشه حس می کنی دیگه نمیتونی تحملش کنی :) و تمــام

و طرف این طوریه که چرا هر کس رو می‌خوام فلان جور از آب در میاد یا می‌ذاره می‌ره؟!

+ تاريخ یکشنبه سوم آبان ۱۴۰۵ساعت ۷:۹ ب.ظ نويسنده x |

نمی‌دونم چه اصراری دارم به خوردن مرغ وقتی آنقدر بدم میاد؟!

شده حکایت شیدینگ لب که ۴ بار هزینه کردم و درد وحشتناک تحمل کردم بازم اونی که میخواستم نشد ....

+ تاريخ یکشنبه سوم آبان ۱۴۰۵ساعت ۱:۳ ب.ظ نويسنده x |

دلم میخواد به جای تایپ کردن٫ ویس بذارم

خب باشه، خلاصه میگم ...

کمتر پیش میاد با مدیرم حرف غیرضروری و غیر کاری بزنم و امروز از اون معدود روزها بود ...

بهش رنده برقی معرفی کردم٫ اونم می خندید که ایکس!داری جهیزیه درست می کنی آشنا شدی با این وسایل عجیب؟

تهش خیلی بی ربط یه توصیه کرد که اگر زمانی خواستی بچه دار بشی٫ دو قلو باشه!!! عاقل اندر سفیه نگاش کردم و گفتم ایشالا هر کس نفرین می کنه به خودش بگیره ! گفت نه جدی میگم ! گفتم پوست مامانه کنده میشه... بعدم مگه دست خود اون ادامه چند قلو باشه؟! گفت الان دیگه میشه .

خلاصه از اون اصرار و از من نگاه های چپ چپ معروفم ...

تهش گفتم خانم y! من به ازدواجش هم نمی‌دونم فکر کنم و تو مخیله ام نمی گنجه شما از دوقلو برای من میگی ؟!

پی نوشت: فردا با آقای مشاور جلسه داریم٫ دلم میخواست توی وبلاگ عزراییلیان صداش کنم٫ ولی دیدم یکم بی انصافی میشه ...

•عشقم رسید و فردا تستش می کنم امیدوارم خوب باشه و تو ذوقم نخوره ♥️

• یه تغییر جدید و جالبی تو زندگیم حس می کنم٫ منتظرم ببینم تثبیت میشه یا نه تا بعدتر ازش بگویم ( پس از تثبیت)

• من که میگم واقعا آدم های این شهر متفاوتند و هر بار منو شگفت زده میکنن٫ اون از بعدازظهر که یک نفر سفارش دیگری که هیچ کدومشون رو نمی شناختم کرد و رسوندمش مرامی٫ اون از با حوصله توضیح دادن تمام مکانیزم دستگاه قهوه از آقای فروشنده یا مهربون٫ اون از همسایه گفتن ِ گوگولی همسایه ای که کلید حل گذاشته و ۱۱ شب زنگ میزنه:)

#دوسی شون دارم ^ـ^

بی صبرانه منتظر ترازو هستم و این که آخر هفته برسم ببینم چند چند شدم با خودم؟

امشب نزدیکی ۹ بود به عشق وسیله جدیدی که سفارش دادم رفتم لوازم مربوطه اش رو بخرم٫ چند ساعت قبلش یه نام بارون زده بود هوا محشر بود با سلام و صلوات رفتم پارک کوهستانی و با این که تو جاده اصلیش بودم اولش خلوت بودنش ترسناک بود یکم و بعد آدم های بیشتری رو دیدم ...

واقعا خوشحالم که از دستش ندادم و این هوای عالی رو با استشمام بیشتر تجربه کردم .

خدایا ! ازت می‌خوام یه گوشی بهم بدی که ماه رو دقیق و زیبا برام ثبت کنه . هر بار که می بینمش شگفت زده تر از قبل میشم و خیلی دوستش دارم 🌛

+ تاريخ یکشنبه سوم آبان ۱۴۰۵ساعت ۱۲:۲۹ ق.ظ نويسنده x |

این هفته با یک وایب بسیار خوب و جذاب٫ جلسات کتابخوانی مون تموم شد. اکثریت با وجود مشغله هاشون نهایت تلاش شون رو کرده بودن حضور داشته باشند❤️

دوباره این پسرا (مثلث و پس از اون مربع برمودا) آنقدر آتیش سوزوندن که اولش هی می گفتم یکم آروم باشید صدا به صدا برسه 🤣

و تهش تشکر و خداحافظی

واقعا باورم نمیشد که تموم شد.... یکسال کنار هم بودیم با کلی چالش های که بود... بعد از اون همه جو زدگی ها و حواشی که مدیرم منتقل می کرد بالاخره این سلسله جلسات تموم شد. خانم بادام می گفت معلومه چند وقته خوشحالی ها٫ از تموم شدنه جلساته؟(شوخی می کرد)

قلبا خوشحالم که کامنت همه تشکر و موچ موچی بود که خیلی جو خوبی بود در عین آموزنده بودن و دوست داشتن و همه متحد النظر بودن به ادامه این جلسات.

البته که دیگه جلسه ای نخواهم گذاشت (به دلیل تصمیم های مدیریتی) ولی قطعا روزی دلتنگ این روزها و خاطرات قشنگش خواهم شد ❤️🌱


ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه یکم آبان ۱۴۰۵ساعت ۱۰:۳۶ ب.ظ نويسنده x |

امروز انگار یک تولد دوباره بودبرام٫ وقتی سرماخوردگی یا سردردم خوب میشه بعدش همچین حسی دارم ....

گاهی یک شرایط سخت باعث میشه قدر بدیهی ترین داشته هامون رو بیشتر بدونیم و کمتر نق بزنیم.

# پس از سردرد

لباس هام رو اتو زدم و مدت ها بود این کار رو نکرده بودم! سورپرایز میشدم از معجزه آفرینی اتو

دوش گرفتم٫ لباس هام رو شستم٫ ناپرهیزی غذایی کردم یه ترکیب سیب پخته+ کشمش+ گلاب و خیلی کم عسل بهش زدم و خوردم

بابت مطبوع بودن دمای آب حمام خوشحال بودم(چرا که سری قبل آبگرمکن مشکل داشت و روشن نبود و کلی لرز کردم به خاطر نبودن آب گرم)

و از خدای مهربان بابت لحظات بدون سردرد٫ قلبا ممنونم 🌱♥️

🌱

+ تاريخ جمعه یکم آبان ۱۴۰۵ساعت ۷:۷ ب.ظ نويسنده x |