مالاکیتی (سایه_روشن)

تو این وبلاگ ، وهم و خیال با واقعیت آمیخته اس

خیابان های شلوغ روز و سکوت های ترسناک شب ! 

طبق عادت هفته های اخیرم ،جمعه به پیاده روی زیاد گذشت ... 

پیاده روی که بخشی اش تو مکان های باستانی _دیدنی شهر هست.

موقع برگشت، ساعت حدود ۹:۲۰ دقیقه شب بود . 

خیابونی که تو طول روز پر ترافیک و قفل شدن ماشین ها هست ، به شکل ترسناکی ساکت و آروم بود . 

پیاده روی ، تنهایی تو اون خیابون کم تردد ..... 

یکم یه طوری شدم ، ترس نبود ولی احساس خاصی بود . احساسی که تلاش می کنی ازش گریزان باشی ولی در عین حال دوستش داری .

پی نوشت : حالا خداییش این بار به خیر گذشت :دی ولی یادم باشه هفته های دیگه زودتر بلند شم برم بیرون که زودتر برسم خونه . 

+ تاريخ جمعه سوم تیر ۱۴۰۱ساعت ۱۱:۳۶ ب.ظ نويسنده x |