|
تو این وبلاگ ، وهم و خیال با واقعیت آمیخته اس |
خیابان های شلوغ روز و سکوت های ترسناک شب !
طبق عادت هفته های اخیرم ،جمعه به پیاده روی زیاد گذشت ...
پیاده روی که بخشی اش تو مکان های باستانی _دیدنی شهر هست.
موقع برگشت، ساعت حدود ۹:۲۰ دقیقه شب بود .
خیابونی که تو طول روز پر ترافیک و قفل شدن ماشین ها هست ، به شکل ترسناکی ساکت و آروم بود .
پیاده روی ، تنهایی تو اون خیابون کم تردد .....
یکم یه طوری شدم ، ترس نبود ولی احساس خاصی بود . احساسی که تلاش می کنی ازش گریزان باشی ولی در عین حال دوستش داری .
پی نوشت : حالا خداییش این بار به خیر گذشت :دی ولی یادم باشه هفته های دیگه زودتر بلند شم برم بیرون که زودتر برسم خونه .