|
تو این وبلاگ ، وهم و خیال با واقعیت آمیخته اس |

عادت کردم به بلندی های پاییز
حوالی ظهر از خونه رفتیم بیرون ...روی برگ های زرد و نارنجی پا گذاشتیم ، نیمه نرم بود و صدای خش خشش کم ...
بعد از مدت ها با ایکس بزرگ ، رفتم به گشت و گذار شهر و یه آثار باستانی جدید رو دیدیم...
از صنایع دستی و رنگی رنگی ها گذشتیم ، و یه طلافروشی کشف کرددیم تو بافت قدیمی بازار ها که برگام ریخت ... با مدل های " دل می رود ز دستم! "
پیاده روی کردیم ، بستنی خوردیم و یکم بندری زدیم از خنکی هوا ، و حسن ختام .... دوش گرفتن و دم نوش آویشن...
شب ها زود می خوابم و نصفه شب بیدار میشم به فایل صوتی گوش دادن ... چند وقت دیگه هوا سردتر بشه ، احتمالا به سختی از رخت خواب جدا بشم و پتو عجیب می چسبه ^_^
دارم تجدید نظر می کنم راجع به حسم به این فصل :)
چند شبه جوراب راه راه رنگی بلند می پوشم شب ها و حس جالبی داره برام :))) لباس گرمی که تو سرما می پوشم رو دوست دارم ^_^
پاییز می تونه متنوع بشه با لباس گرم های رنگی رنگی و خوشگل، با دمنوش های معطر و متفاوت ...