مالاکیتی (سایه_روشن)

تو این وبلاگ ، وهم و خیال با واقعیت آمیخته اس

صبح جمعه، خوابالو خوابالو پاشدم رفتم استخر :))

بعد از کلاسم در یک حرکت انتحاری ، رفتم برای اولین بار تنهابی رفتم خونه فامیل مهمونی :))) صله رحم و عیادت به نوعی ...هم من سورپرایز شدم هم خانوادم هم میزبان :)) خیلی حس خوبی بود ...

یهو احساس نوع خاصی از بزرگ شدن و بلوغ ، پیدا کردم :)

و کاملا حس می کردم حس متقابل خوب خودم و میزبان رو *_*

فکر کن سال ها بعد تو دوره میان سالی ، خوشحال شم از این که بچه برادرم ، بهم سر زده خود جوش ^_^

______

عصر :اون کیه که با مثبت ترین دوستش ، رفته قا.چاقی ترین جای شهر اونم یواشکی ؟! منم ، منم ، منم ، من ....!!!

تا خرتناقم بوی دود گرفته :)))

کل لباس هام رو عوض کردم حالا موهام بوی دود میده :))) من که حساس به این بووووو :))

ولی خیلی خوش گذشت،میدونی؟! شخصش خوووب بود ^_^

به قولش که می گفت : ببین محیط این جا چقدر خوب و امنه! حالا اگر خانواده هامون بدونن کجا هستیم ، سکته میکنن :)))

و دیگه این که چقدر رفتارهایی که از زن دایی هاش می گفت و سیاست های زندگی شون ، دوست داشتم ...

#دوست پایه ،گلی است از گل های بهشت ...

+خدایا شکرت 💃

پی نوشت: ایکس بزرگ میگه کجا رفتید ؟ میگم پارک ! میگه کدوم پارک ؟ میگم همین پارکی که سیگار و قلیون می کشن ... بعد دستم رو به علامت بادبزن ِ روی منقل تکون میدم و میگم مواد هم بود:دی

+ تاريخ جمعه بیستم آبان ۱۴۰۱ساعت ۸:۵۷ ب.ظ نويسنده x |