|
تو این وبلاگ ، وهم و خیال با واقعیت آمیخته اس |
یه آن به خودم اومدم و دیدم ۴ _ ۵تا گربه ای که دوره ام کردن و هنوز میل به غذا دارن ولی غذا تموم شده .
این وسط پشتکار کُپل پلنگی ، از بقیه بیشتره و هِی من بدو ، اون بدو ، داشتم از دستش فرار می کردم که به جای غذا نیاد من رو بخوره🤣
بهش می گفتم بوخودا غذا تموم شده دیگه ندارم :))) ولی شکمو گوشش بدهکار نبود .
دلم میخواست بغلش می کردم می چلوندمش ^_^ خنگولی دوست داشتنی من ^_^
فردا نوشت : دوباره دیدمش . این بار دوستاش نبودن و غذای بیشتری بهش رسید :)) و من همزمان که داشتم ازش دور میشدم آهنگ ِ "تپِل پلنگی چه پیشی قشنگی ، چه پیشی رنگارنگی " رو واسه اش میخوندم با چشم هایی که قلبی قلبی شده بود واسه اش.