|
تو این وبلاگ ، وهم و خیال با واقعیت آمیخته اس |
داشتم فکر می کردم آنقدر این مدتی که میومده آدم دیسیپلین دار و جالبی بود که حسابی بهش عادت کردم . حتی به وسواس جالب و خاصش
. یه جورایی وقتی می دیدمش یاد ِ آقا سعید (همسر دوست وبلاگ نویسم سحر )میفتادم .
به خصوص که روز خاص و ساعت مشخصی در هفته همدیگه رو می دیدیم . برام جالب بود که می تونست مدت ها راجع به مسائل عادی حرف بزنه و منم بدون این که حوصله ام سر بره ، بهش گوش بدم
و حتی ازین مصاحب عادی لذت ببرم .جلسات داره تموم میشه و دیگه باید همدیگه رو به خدای بزرگ بسپاریم. یه جاهایی هم حس می کردم کشیش هستم و میومد پیش من برای اعتراف
!
یه روز که از امروز دوره پروژه اش رو ثبت می کنه ، احتمالا حین پستی بلندی های راه به محتوی مکالمات مون فکر می کنه و خودش رو جمع و جور کنه واسه ادامه راهش
.
یه روز پا تو مسائل مالی مد نظرم میذارم و احتمالا این آدم و پشتکار و ریسک پذیری عجیبش میاد تو ذهنم و مصمم تر میشم واسه ادامه . یه روز که خسته میشم از سختی های روزگار جمله ی جالبش که با لهجه خاصش راجع به سخت نگرفتن بود رو میارم تو ذهنم .
چی شد این پست رو نوشتم ؟ یه دوستی تو کانال تلگرام نوشته بود نیاز داره با یه آدم غریبه هم صحبت بشه بدون این که نیاز به دادن اصل و مسائل این چنینی بشه ... تو دلم گفتم خوشا به سعادت من که همچین فرصتی دارم تو این مقطع از زندگیم...
#زیر درخت خرمالو
فانتزی : کاش یه جاهایی تو هر شهری بود ، مثل کافه ای جایی! (یه محیط نسبتا عمومی ) بعد آدم ها وقتی دلشون می گرفت میخواستن حرف بزنن می رفتن با آدم های جدید و ناشناخته حرف میزدند!
. بی این که برداشت خاص یا عاطفی باشه از ماجرا ، بدون این که دیگه همدیگه رو ببینن مجدد و بی این که حتی چیز زیادی راجع به همدیگه
.... یا یه وقت ها آدم دلش میگیره نیاز هست یکی بغلش کنه بعد مُفش رو پاک کنه با لباس طرف مقابل
!!! ازین آدم ها هم بود تو همون محل:))
سوال : شما جای چی رو خالی میدونین تو این مسائل ؟