|
تو این وبلاگ ، وهم و خیال با واقعیت آمیخته اس |
از دیروز تا حالا حال جسمی ام چندان مساعد نبود(در واقع یک هفته اس به طرق مختلف همین طوره)
امروزم واقعا دو سه ساعت آخر به زور دوام آوردم....
بعد یهو وقتی زنگ زد و اومد و دیدمش ، یهو گل از گلم شکففففتتتتت .... جوری که تا الان که نیم ساعت گذشته هنوز یه لبخند پت و پهن روی لبام می شینه گاه و بیگاه
با این که نشد صحبت کنیم و جفت مون کار داشتیم ولی واقعا احساس می کنم این همه حس خوبی که از دیدن این آدم میگیرم ، عادی نیست! منظورم اینه که حس می کنم پای یک سایه یا چیزی شبیه به این در میونه ....