مالاکیتی (سایه_روشن)

تو این وبلاگ ، وهم و خیال با واقعیت آمیخته اس

الان حدود ۴ ساعته که تو ذهنم دارم دعوا می کنم با مدیرم!!

کلا با این آدم بحث ذهنی زیادی دارم و نمیتونم علتش رو بفهمم ....

حتی روزی که گذشت صراحتا بهش گفتم این حس ناکافی بودنی که داره فرافکنی می کنه هم خودش رو بیچاره کرده هم ماها رو .... و گفتم این شمردن کارها و بزرگنمایی هایی که ماها داریم واسه کارهامون ، دقیقا نتیجه همین حس بدی هست که میگیریم ،مدام چرخش پیدا می کنه ... عمیقا می فهمم این آدم نمود زخم های ترمیم نشده ی این دو سال من هست و عمیقا هم می فهمم من و رفتار پرخاشگرانه ی بی سابقه ام، نمود درونی رفتارهای درونی اون آدم آدم خودش هست !!!!!!!!

همه اش هم توی این بحث ذهنی تلاشم این هست که بگم داره اشتباه می کنه و یه روز هم خیلی حسرت میخوره از این که من دیگه باهاش همکاری نمی کنم ...

اژ اونجایی که خیلی از اخلاقاش شبیه خودم هست ،بعید میدونم وقت بذاره واسه همچین فکری :) _اینجای متن که میرسم پارادوکس بخش های مختلف متن رو می فهمم خودم_

به راستی چی دلیل این فکر ها هست ؟!

یه چیزی از عمیق ترین لایه ها داره به وجودم زخم میزنه که نتونستم هنوز بفهمم ریشه اش کجاس و به کدوم بخش از روانم ربط داره ؟آیا یه سایه اس ؟ من خودم رو نمیتونم تحمل کنم؟ طرد شدگیه؟ یا هنوزم آنیما انیموس دارن میجنگن و من پوچ شدم ؟

نمیدونم فقط می فهمم به شدت اعصابم توی یکسال گذشته ضعیف تر تر شده ..... البته نمود بیرونی نداره _حتی شاید ظاهرا شادتر هم شدم_ و فقط خودم عمق وخامت رو می فهمم ....

همین دیگه ....

+ تاريخ جمعه هفدهم فروردین ۱۴۰۳ساعت ۳:۵۹ ق.ظ نويسنده x |