|
تو این وبلاگ ، وهم و خیال با واقعیت آمیخته اس |
یهو تو عمل انجام شده قرار گرفتم و مجبور شدم بشینم بغل دست ِ سخت ترین آدم توی جمع ....
برعکس ِ کلام تند و تیزشون، واقعا کاراکتر خوش قلب و بی اندازه باسوادی بودن....
یهو یه جاهایی با دیدن یک سری شباهت، عمیقا یاد آقای خرما افتادم و یه جوری شدم:( با این تفاوت که این بار آگاه هستم به طرحواره ام و الگوی تکرارم.... و سعی می کنم عقب وایسم و وارد چرخه ی تکرار نشم :(
+درسته آدم درونگرایی ام و خیلی با معاشرت حال نمی کنم ولی این جمع واقعا فوق العاده بودن🤍
بخوام با خودم روراست باشم، من واقعا عاشق این جمع هستم...از طرفی دست و دلم نمیره براش تلاش کنم چون میدونم ۵ سال بعد، راهم جدا میشه و شاید حس بر باد رفتن زحمات چند ساله و رنج هام رو دارم....
از طرفی فریز میشم و نمیتونم تلاش کنم واسه هدف شخصی ام....
گاد، هلپ پلیز....