مالاکیتی (سایه_روشن)

تو این وبلاگ ، وهم و خیال با واقعیت آمیخته اس

کامنت ها معمولا تایید می شوند .

+ تاريخ جمعه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۱ساعت ۱:۳۵ ب.ظ نويسنده x |

دو روز سخت رو گذروندیم واسه این همایش

حالا روز سوم فکر می کردم همه چی سبک تر باشه...

اما چی شد؟ گیر دو سه تا آدم به درد نخور افتادم و گیـــر

#خدایا همه چیز رو تلطیف کن برام💫

+ تاريخ سه شنبه سوم شهریور ۱۴۰۵ساعت ۹:۳۱ ق.ظ نويسنده x |

امروز اومدم دیار گذشته

یه جا رسیدم گفتم یعنی میشه آبی رو ببینم؟! نه !

شگفتا که۲-۳ دقیقه بعدش در کمال تعجب دیدمش! سوار دوچرخه اش بود. آنقدر شوک شدم که حد نداشت

یکم جلوتر ماشین رو نگه داشتم اومدم از کنار رد شد ولی منو ندید.

منظورم از دعایی که کردم این بود که همدیگه. . ببینیم و با هم حرف بزنیم. ولی چه حرفی؟!

#دعاهایی که نصفه اجابت می شود:(

+ تاريخ شنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۵ساعت ۷:۵۱ ب.ظ نويسنده x |

فردا پس فردا سمینار هست و استرس دارم :((

پارسال دستم آسیب دیده بود و مسیولیت ام سبک تر بود:(( به طریقی ناظر بودم و تحلیل نظرسنجی

امسال ولی واقعا اضطراب دارم :(

+ تاريخ شنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۵ساعت ۳:۱ ب.ظ نويسنده x |

دیروز برای اولین بار قیمه پختم:)

امروز هم قورمه سبزی :)

# مولتی کوکر😍

#نیولایف

نکته: اگر آدم هایی رو در اطرافتان دارید که باعث میشن رشد کنید و پیشرفت کنید و بهتون وسایل یا شرایط یا چیزایی رو معرفی میکنن که زندگی تون باهاش سهل تر میشه٫ شما یه آدم خیلی خوشبخت هستید:)

خدایا شکرت بابت زی زی🌱

+ تاريخ جمعه سی ام مرداد ۱۴۰۵ساعت ۱۲:۴۶ ب.ظ نويسنده x |

زنگ زدم به نعمت ِ خدا ( یکی از همکارهامه)

روز جهانی عکاس رو بهش تبریک گفتم و گفتم امیدوارم روزی که از امروز دور نیست بتونه دوربین مورد علاقه اش رو بخره

کلی تشک. کرد و گفت من اگر مهندس ژنتیک بودم و می‌تونستم کلی از روی ژن های شما تکثیر می کردم و کلی تعریف کرد از من که قلبولی شدم:) و گفت امیدوارم آدم هابی در کنارم قرار بگیرن که قدرم رو بدونن ♥️ (به خدا که خودش خوبه٫ آنقدر قدرشناسی هست و با ساده ازین چیزها خوشحال میشه که آدم سر ذوق میاد)

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۵ساعت ۵:۳۲ ب.ظ نويسنده x |

یه چند روزی هست عجیب غریب مدام ساعت زند می بینم

کاش هر کس فکر می کنه بهم یا هر اتفاقی افتاده خودش بیاد وسط بگه :دی

+ تاريخ شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۵ساعت ۷:۱۴ ب.ظ نويسنده x |

دلم یه هدف میخواد تو زندگی!!!

یه هدف که بخوام براش تلاش کنم٫ متاسفانه هیچ چیز اونقدر در حال حاضر برام جذابیت نداره که بابتش تلاشی بخوام بکنم:(

+ دوست داشتم آبی تلاش بیشتری بکنه٫ هر چند من عاشق همین هیجانی نبودنش شده بودم و حتی اگر اصرار هم می کرد هیچ فایده ای نداشت چون من تصمیمم رو گرفته بودم ...

همین دیگه 🌱

+ تاريخ جمعه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۵ساعت ۱۰:۸ ق.ظ نويسنده x |

عطر کوکو سبزی تو خونه ام پیچیده و مست کننده اس:)

#خدایاا شکرت

بعداً نوشت: به اندازه کوکو سبزی های ایکس بزرگ خوشمزه نشد (فکر کنم ده برابر ِ من روغن می ریخته:دی)

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۵ساعت ۱۲:۵۶ ب.ظ نويسنده x |

وقتی آقای «جوشی» رو با آبی مقایسه می کنم٫ بیشتر تر می فهمم شخصیت آبی از خیلی از جهات برای من متناسب تر و کم اصطکاک تر بود.

:(

خدایا٫ چون به شفابخشی وبلاگم اعتقاد دارم! آقای «جوشی» حالش رود زود خوب بشه دیگه کاری به کار من نداشته باشه :))) صاف کرد منو آنقدر غر زد این دو سه روزه٫ از طرفی به جاهایی دارک میشه رفتارش

# من چه گناهی کردم؟

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت ۱۰:۳۹ ق.ظ نويسنده x |

اولین روزی بود که از خونه خودم داشتم می رفتم سرکار

پس از مدت ها و ماه ها خودم رو می دیدم توی آیینه که موقع سرکار رفتن شاد و خوشحالم

حتی اینه سرویس بهداشتی هم منو خوشحال نشون میده....

انگار تازه سیستم عصبی ام داره ریست میشه و می فهمم دقیقا چه زمانی به چی نیاز دارم؟

واقعا واقعا احساس خوبی رو تو لوکیشن جدیدم تجربه می کنم٫ آرامش عمیق٫ در لحظه بودن٫ برکت٫ نظم.

امیدوارم مانـــا باشــــه🌱

#خدایا شکرت

+ تاريخ شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت ۱:۱۵ ب.ظ نويسنده x |

وقتی جدا شدیم یه تعدادی از پیام های خودم رو پاک کردم با عکس ها و بقیه موند و وقتی رسماً باهاش خداحافظی کردم بلاکش کردم.

چند روز بعد دیدم تک تک پیام های خودش رو تو پیامرسان ها پاک کرده فقط اون دو تا ویدیویی که دوستش داشتم و برام فرستاده بود رو گذاشته بمونه:( بعد جالبه که بلاک نکرده بود اونجا ولی توی یک پیام‌رسانی که هیچ پیامی. در و بدل تک ده بودیم بلاکم کرده بود

اینو که دیدم بیشتر قلبولی شدم براش (این که وقت گذاشته ولی چیزی که من دوست داشتم با خودش دوست داشته من ببینم رو نگه داشته)....

اگر ‌چند سال قبل بود می گفتم کاش اینطوری بود کاش اونطوری بود کاش .....

اما الان فقط رها می کنم... ما تو این زمان و مکان نقطه اتصال نداریم...

+ تاريخ شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت ۱:۱۲ ب.ظ نويسنده x |

زندگی خیلی عجیبه

یه روزی دورترین رویامون (نه حتی هدف و ارزو٫ رویا!) مون رو زندگی می کنیم و ایدمون می‌ره چقدر در حسرتش بودیم

من امسال دو تا از رویاهام رو زندگی کردم.

۱.مدلی از ارتباط که سالم باشه و بدون جذب طرحواره ای اگر چه مسیر مون جدا بود ولی بهم نشون داد که میشه 💎

۲.زندگی مستقل. با این که چند بار خیلی جدی برای اقدام کرده بودم ولی با همزمانی هایی رو به رو شده بود که نمیشد ...امیدوارم لبریز از خیر و برکت باشه

و ممنونم که آدم هایی از جنس خودت سر راهم قرار میدی [آیکون قلب]

#خدایا شکرت 🥺♥️

+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت ۹:۱۴ ب.ظ نويسنده x |

پس از ده روز که تلفنی صحبت کرده بودیم بالاخره رفتم و دیدم ...

به دلم نشست٫‌احساس می کردم با آدم منصف و خوبی طرف هستم

امیدوارم پر از خیر و برکت باشه و اگر به صلاح هست راه هموار بشه 🤍

امیدوارم ایگرگ بزرگ نخواد بهانه گیری کنه٫ هر چند قاطع صحبت کردم باهاش که من تصمیمم رو گرفتم ولی خب به هر حال پدر هست و نگران

امروز طی تلفنی صحبت کردن مون دیدم بخش زیادی از نگرانی ها و احتیاط های زیادم به اون رفته :(

#خدیا شکرت 🤍🫂🌹

+ تاريخ چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۵ساعت ۹:۳۷ ب.ظ نويسنده x |

از معدود روزای تعطیل بود که کلی حس خوب داشتم و راضی بودم ازش (خدارو شاکرم بابت آرامش و سکوت و عدم اختلال به واسطه مهمان و مهمانی 😁)

تمیز کردن وسایلم

خوندن کتاب

جمع بندی یه سری کارها و اولویت بندی

فیکس کردن روتختی ام

خوندن کتاب

یه فایل از دکتر بصیری

جمله تاکیدی هام

گوش دادن هندسه رزوننس با وجود مقاومت های قبلی (جالبه که این بار مقاومت نداشتم)

انباکس و شستن شیکر ام

خالی شدن نیمی از میز کنار تخت:)

خودآگاهی به تغذیه ام

آگاهی روی حس های بدن ام

و یه چیز جالبی جدیدا حس می کنم که به نظرم می رسد اثر یوگا و ذهن آگاهی بیشتر هست. قبل تر اگر احساسی رو تجربه می کردم خیلی در درونم می موند و مثل راکد بودن آبی که باعث گندیدن بشه میشد تو وجودم٫ یکی دو با ی هم که غم یا خشم رو تجربه کردم اگر چه شدید بوده ولی گذرا و در حد ۳۰ ثانیه بوده در صورتی که قبلاً خیلی طولانی تر میشد ...

#خدایا شکرت 🌱🫂

+ تاريخ سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت ۹:۱۹ ب.ظ نويسنده x |

و در نهایت امشب

#خداحافظی

#آبی

+ تاريخ دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت ۹:۰ ب.ظ نويسنده x |

هر جلسه که با مشاورمون(کاری) صحبت می کنم٫ بعدش به هم می ریزم.

انگار این آدم میاد تمام حقایق زندگی من رو به روم بیاره و دچار برون ریزی میشم ...

«تو دوست داری فلان مدل باشی ولی کاری براش نمی کنی» [زندگی توی رویا]

خدایا ازت قلبا می‌خوام منو به سمت مسیر حقیقی ام هدایت کنی و از دست ِ شاخص و pi و kpi و نقشه فرایندی نجات بدی...

+ تاريخ دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت ۱۲:۳۵ ب.ظ نويسنده x |

فک کنم وبلاگ نویسی رو از اواخر دهه هشتاد شروع کردم.

چند سال اول یه مرضی داشتم یکی دو سال که میشد متمایل میشدم مطالب رو آرشیو و وبلاگ رو حذف می کردم

یه دوری هم همه جا زده بودم از بیان٫ میهن بلاگ٫ رزبلاگ٫ بلاگ اسکای و .... انصافا بلاگفا رو همیشه از همه جا بیشتر دوست داشتم و رتبه یک دوم بلاگ اسکای بود ( هنوزم وبلاگم با اسم malakitiهست تو پلتفرم ها)

گذشت و گذشت تا این که به مدت طولانی و سخت غلبه کردم بر این مرض ِ پاک کن و آرشیو کن و تلاش کردم بمونم٫ دقیقا نمی دونم ۲-۳ سال که مقاومت کردم بهتر شد یا کمتر یا بیشتر؟ ولی بالاخره از سرم افتاد و یه جا موندم و نوشتم و ادامه دار شد و حاصلش شد این وبلاگ

امشب و چند لحظه قبل کنجکاو شدم ببینم چند ساله شده وبلاگم؟ دیدم ۱۰ سال گذشته:)

حتی از یه جایی به بعد نخواستم چیزی رو پاک کنم یا هشتگی رو پاک کنم با این که منسوخ شده تو زندگیم. چون به این پذیرش رسیدم که اینم بخشی از زندگی و تجربیات من بوده چه خوب چه بد چه تلخ چه شیرین. پس نخواستم چیزی رو پاک یا انگار کنم

و در نهایت خیلی عجیبه ... یه روز می بینی به خیلی چیزا رسیدی که آرزوت بوده٫ یه چیزایی و یه آدم هابی که دوستشون داشتی دیگه بی تفاوت شدی، خیلی از چالش های زندگیت با توانمندی امروزه شوخیه و خیلی مسائل دیگه ....

امیدوارم روزی به این ثبات در شغل و کار حقیقی ام برسم

#ده سالگیم مبارک 🤍

+ تاريخ یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت ۱۱:۵۳ ب.ظ نويسنده x |

امروز همکارم زنگ زد به داخلی ام

معلوم بود تایم ِ آفش هست و پیش خانمش هست و داشت از خانمش می پرسید چیا میخواد و به من همزمان می گفت که ببینیم عنوان مرتبطی که کمک کننده باشه داریم برای یا نه ؟

وسطش یه سوال ازم پرسید من غش و ضعف رفتم از حجم محبت خالص و عمیقی که این آدم نسبت به همسرش داره 🤍 (صرفا به استناد به این رفتار نمی‌گم موارد دیگری هم دیده بودم ازش)

پی نوشت : الان که دارم فکر می کنم انگار آدم های این نقطه جغرافیایی٫ مدل متفاوت تر و عمیق تری از محبت رو نسبت به خانم هاشون و خانوادشون دارن . در هر صورت حسب که امروز تجربه کردم بسیار دلنشین بود و ذوق زده شدم 🌱

خدایا شکرت 🌱

+ تاريخ یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت ۱۱:۴۶ ب.ظ نويسنده x |

پس از مدت ها به وبلاگ دیدم که خیلی به دلم نشست🤍🌱

نوشته بود «تو زیبایی و این هیچ ربطی به زیباییت ندارد» 🌱

یه عمر میشه راجع به عمیق بودن این جمله حرف زد

حالا منم می‌خوام بگم «تو ارزشمندی و این هیچ ربطی به دستاوردهای زندگیت نداره» 🤍

بعداً نوشت: M عزیز سرچ کردن دیدن این جمله مربوط به کیه٫ چون قشنگ ِ کامنتشون رو اینجا میگذارم براتون:

M : از آنجایی که جمله بسیار زیبا بود کنجکاو شدم از کی هست. دیدم برای گروس_عبدالملکیان هست.
کاملش این بوده:

زخم سینه‌ات را باز کردم...
نشستم به تماشای آسمان...
تو را نمی‌توان نوشت...
چرا که مثل رودخانه‌ای طولانی در جریانی...
و هم‌زمان که آفتاب ...
بر پاهایت طلوع می‌کند...
در سرت غروب کرده‌است....
تو را نمی‌توان نوشت...

تو زیبایی...
و این هیچ ربطی به زیبایی‌ات ندارد...

حرف نمی‌زنی ...
چرا که می‌دانی ...
یک پرنده وقتی حرف می‌زند انسان است...
وقتی سکوت می‌کند، آسمان...
عصر...
بر روح صندلی می‌نشینم...
رنجِ چای را می‌نوشم...
خیره می‌شوم به چشم‌هات...
و فکر می‌کنم...
خدا نزدیکتر شده...
آن‌قدر...
که وقتی درخت می‌تکانم...
ابرها بر زمین می‌ریزند...

+ تاريخ یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت ۱۲:۲۹ ق.ظ نويسنده x |