مالاکیتی (سایه_روشن)

تو این وبلاگ ، وهم و خیال با واقعیت آمیخته اس

امروز با کمی تردید پرسید " خانم مالاکیتی شما چند سالتونه؟"

اصولا به سوال آدم ها که به نظرم شخصی هست جواب نمیدم اما روا نبود به سوال این آدم جواب ندم چون یه جورایی کل زندگیش رو _یا حداقل بخش های زیادیش رو _میدونستم

وقتی متوجه شد چند سالمه(و متوجه تقریبا هم سن و سال هستیم و ازش بزرگتر نیستم) خیلی زیاد تعجب کرد جوری که به شکل بی سابقه ای حدود ۱۵ دقیقه ساکت بود!

بعد از یک ربع یهو پرسید شما به خصوصیات ماه تولد اعتقاد دارید ؟!

خندم گرفته بود از واکنش هاش و سوال های بعد از اون ...

گاهی حس می کنم یه بچه ۲ ساله رو به رومه که میخواد تایید کارهاش رو بگیره از من :)

#زیر درخت خرمالو

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۱ساعت ۱۱:۴۵ ب.ظ نويسنده x |

اگر دیدید یه آدم تو روز ابری عینک آفتابی زده احتمالا به این معنی هست که حال دلش ابری‌ِ ....

+حس خوبی نبود.... ولی خیلی مسائل رو برام روشن کرد...

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۱ساعت ۱:۱۴ ب.ظ نويسنده x |

جدیدا دارم به این نتیجه می رسم که خیلی پتانسیل زبون بازی دارم حالا این که کلا در مقابل یه سری آدم ها دلم نمیخواد کلمه ای حرف بزنم بحثش جداست .‌..

نمیدونم شماها بهش چی میگید ولی مطمئنم متوجه شدید منظورم چیه

+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۱ساعت ۱:۸ ب.ظ نويسنده x |

بعضی از آدم ها انقدر قابل احترام هستن که اگر هم باهاشون هم مسیر نشی ، افتخار می کنی به آشنا شدن باهاشون ....

همین دیگه ....

شاید کمی (خیلی خیلی کم) دلگیر باشم بابت این که نشد بخشی از مجموعه شون باشم ....

و ته دلم شرایطی این چنینی یا بهترش رو از خدا میخوام ....

+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۱ساعت ۹:۵۲ ب.ظ نويسنده x |

یه روزی که از امروز دور نبود ، تو اوج بد حالی ام تو وب ام نوشتم " میدونم برام جبران کنی و از دلم در میاری "


ادامه مطلب
+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم دی ۱۴۰۱ساعت ۱۲:۸ ق.ظ نويسنده x |

غذا سفارش دادم از اسنپ فود

زمان تحویلش رو بعد از سفارش زد ۷۵ دقیقه بعد :|

#من دارم هلاک میشم از لحاظ روانییی-_- نیم ساعت دیگه مونده لعنتیییی

نتیجه اخلاقی : قبل از گرسنگی سفارش بدید -_-

+ تاريخ سه شنبه بیستم دی ۱۴۰۱ساعت ۹:۴۵ ب.ظ نويسنده x |

میگه ایکس شاید از تو خوشش اومده هِی باهات حرف میزنه

میگم نه بابا خوش اومدن کجا بود ؟ از من کوچولو تره !بعدم اخلاقشه زیاد حرف میزنه هر پنج دقیقه یکبار حتما باید یه چیزی بگه .

بعدم کلا تو دو تا فاز متفاوت هستیم .

باز اصرارش روی اینه که از تو خوشش اومده ماسک میزنی چشمات فلان جور میشه قشنگه . خندم میگیره از مدل تو فکر فرو رفتنش.

#فک کنم غیرتی شد 🤣

#حوصله سرو صدا نداره

+ تاريخ شنبه هفدهم دی ۱۴۰۱ساعت ۱۰:۵۵ ب.ظ نويسنده x |

[متن حذف شد!] فقط یادم باشه من اگر تصمیمی گرفتم تو زندگی ام از روی آگاهی بوده نه جبر... پس تغییر شرایط بیرونی نمیتونه تغییرش بده ...

+امروز تجربه ی جدیدی بود از رفتن به مکان مجاور :)

و تو اون شرایط وقتی دیدم اسنپ دیرتر میاد ، واسه خودم خیلی شیک نسکافه درست کردم تپ اپن هوای سرد و جمعیت زیاد که هر کس تو عالم خودش بود . .

+ جدید : نشستم بخش "رویداد های اجتماعی" اپلیکیشن دیوار رو میخونم و اونایی که میتونم رو جواب میدم :)))

+ تاريخ جمعه شانزدهم دی ۱۴۰۱ساعت ۵:۴۴ ب.ظ نويسنده x |


یک نتیجه گیری اخلاقی از ۵ سال اخیر :


امروز مرخصی ام
مثل گذشته دلم شور نمیزنه چی شد
برام مهم نیست چه کسی به جای من ایستاده ؟
نگران فشار کاری که روی دیگران هست نیستم و اصلا بهش فکر نمی کنم!
عذاب وجدان ندارم از مرخصی ! و هر لحظه به این فکر نمی کنم که الان اون جا چی کار می کنن چقدر شلوغه ؟چقدر جای خالی من پیداست ؟حالا حتما همه سراغم رو میگیرن !

میدونید میخوام چی بگم ؟؟؟؟
ما گاهی تو زندگی مون دنبال شرایط خاص و آدم های خاص و عجیبی می گردیم و فکر می کنیم شادی مون با اون ها بیشتر میشه .

در صورتی که خیلی وقت ها ادم آدم‌ معمولی ها و شرایط معمولی توی زندگی مون خیلی بهتر از اون هایی هستن که بی حد و حصر دوستشون داریم و بیش از حد بابت شون احساس مسئولیت داریم ... خیلی وقت ها آرامشی که در کنار آدم معمولی ها داریم خیلی بیشتر از اون اکازیون ها هستن !

وقتی آدمی رو یا موقعیتی رو تا سر حد مرگ دوست داریم نمیتونیم درست فکر کنیم یا تصمیم بگیریم ... همون طور که احساس مثبت شدید یا عشق شدید رو تجربه می کنیم ، تنفر شدید یا ضعف شدید هم تجربه می کنیم و سرخورده میشیم ...وقتی آدمی رو بیش از اندازه دوست داریم مشکلات و ناراحتی هاش بیشتر از اون ،ما رو اذیت می کنه. یه وقتا هست مشکلاتش حل میشه و خود شخص دیگه یادش میره مشکل حل شده اش رو ولی برگشتش میشه کابوس ما!

میخوام به خودم بگم روزی اگر خواستی آدمی رو انتخاب کنی یا شرایطی رو ،اونی نباشه که دیوانه وار عاشقشی ... همین که برات قابل احترام باشه و کمی بخوایش، کافیه ....

میخوام به خودم بگم دنبال حس افراطی و علایقه عجیب نباش چون اون طوری امکانش زیاده نتونی سالم و متعادل رفتار کنی .

+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم دی ۱۴۰۱ساعت ۷:۱۸ ب.ظ نويسنده x

اینم از یادگاری تولد

خداروشکر که آدم هایی هستن که بخوایم واسه خوشحالی شون و خاطره ساختن براشون ، کاری بکنیم .

و نگم که چقدر برف شادی بازی کردیم :))

+ تاريخ سه شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۱ساعت ۱۰:۵۶ ب.ظ نويسنده x |

داشتم فکر می کردم آنقدر این مدتی که میومده آدم دیسیپلین دار و جالبی بود که حسابی بهش عادت کردم . حتی به وسواس جالب و خاصش . یه جورایی وقتی می دیدمش یاد ِ آقا سعید (همسر دوست وبلاگ نویسم سحر )میفتادم .

به خصوص که روز خاص و ساعت مشخصی در هفته همدیگه رو می دیدیم . برام جالب بود که می تونست مدت ها راجع به مسائل عادی حرف بزنه و منم بدون این که حوصله ام سر بره ، بهش گوش بدم و حتی ازین مصاحب عادی لذت ببرم ‌.جلسات داره تموم میشه و دیگه باید همدیگه رو به خدای بزرگ بسپاریم. یه جاهایی هم حس می کردم کشیش هستم و میومد پیش من برای اعتراف !

یه روز که از امروز دوره پروژه اش رو ثبت می کنه ، احتمالا حین پستی بلندی های راه به محتوی مکالمات مون فکر می کنه و خودش رو جمع و جور کنه واسه ادامه راهش .

یه روز پا تو مسائل مالی مد نظرم میذارم و احتمالا این آدم و پشتکار و ریسک پذیری عجیبش میاد تو ذهنم و مصمم تر میشم واسه ادامه . یه روز که خسته میشم از سختی های روزگار جمله ی جالبش که با لهجه خاصش راجع به سخت نگرفتن بود رو میارم تو ذهنم .

چی شد این پست رو نوشتم ؟ یه دوستی تو کانال تلگرام نوشته بود نیاز داره با یه آدم غریبه هم صحبت بشه بدون این که نیاز به دادن اصل و مسائل این چنینی بشه ... تو دلم گفتم خوشا به سعادت من که همچین فرصتی دارم تو این مقطع از زندگیم...

#زیر درخت خرمالو

فانتزی : کاش یه جاهایی تو هر شهری بود ، مثل کافه ای جایی! (یه محیط نسبتا عمومی ) بعد آدم ها وقتی دلشون می گرفت میخواستن حرف بزنن می رفتن با آدم های جدید و ناشناخته حرف می‌زدند! . بی این که برداشت خاص یا عاطفی باشه از ماجرا ، بدون این که دیگه همدیگه رو ببینن مجدد و بی این که حتی چیز زیادی راجع به همدیگه .... یا یه وقت ها آدم دلش میگیره نیاز هست یکی بغلش کنه بعد مُفش رو پاک کنه با لباس طرف مقابل

!!! ازین آدم ها هم بود تو همون محل:))

سوال : شما جای چی رو خالی میدونین تو این مسائل ؟

+ تاريخ جمعه نهم دی ۱۴۰۱ساعت ۸:۳۱ ب.ظ نويسنده x |

پنج شنبه ها که میشه ، احساس عجیبی دارم ....

سکوت و خلوتی عصرهای پنج شنبه مدام قیاس میشه تو ذهنم با شلوغی و تلاطم منفی گذشته ....

+دلم درد می کنه . کاش زودتر رئیس بره کیسه آب‌جوش ام رو بغل کنم ....

بعدا نوشت : رفتم و کیسه ام رو پر آب‌جوش کردم آوردم ‌. عصرهای پنج شنبه که میشه به گنجشک هایی که دارن روی درخت خرمالو میخورن نگاه می کنم و برام از عجیب ترین صحنه های خلقت هست .

الان از درخت خرمالو، پوسته های خشک شده اش مونده که بین زمین و آسمون آویزونه:))) و خب به نظرم درخت خرمالو از آیتم های عجیب خلقت هست که برگ هاش زودتر از میوه هاش از درخت خداحافظی می کنن...

+ تاريخ پنجشنبه هشتم دی ۱۴۰۱ساعت ۱:۲۰ ب.ظ نويسنده x |

ولی قبل از این که به طرف مقابلم جواب بدم باید رانندگیش رو ببینم و رفتارش با حیوانات رو ...

#نوستراداموس

+ تاريخ چهارشنبه هفتم دی ۱۴۰۱ساعت ۹:۵۹ ب.ظ نويسنده x |

اگر یه مرد پیدا کردید که به شعر علاقمندتون کرد.

و یک زن پیدا کردید که به پیشرفت علاقمندتون کرد.
شما بردید.

منبع : گل یاس

+ تاريخ دوشنبه پنجم دی ۱۴۰۱ساعت ۱۱:۲۸ ب.ظ نويسنده x |

فاصله چندانی نیست بین سرزنش کردن دیگران و افتادن تو همون جنس مسائل ....


ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه پنجم دی ۱۴۰۱ساعت ۱۰:۵۹ ب.ظ نويسنده x |

فهمیدم سنش ۱۰ سال بیشتر از تصورمه !!!!

دروغ چرا؟؟؟؟دیدگاهم بهش عوض شد . بیشتر دلخور شدم از بچه بازی هاش .... کمتر محق دونستمش راجع به رفتارهاش ‌.... براشون احترام کمتری قائل شدم که این قدر قدرت تصمیم گیریش ضعیفه و آنقدر مودی عمل می کنه .

#فکر می کردم حدود۳۰ سالشه و ۴۱ سالش بود !

#قضاوت نکنیم !

#هنوزم متعجبم!

#بلاگ اسکای هم ظاهرا قاطی کرده 🤪

+ تاريخ جمعه دوم دی ۱۴۰۱ساعت ۶:۳۴ ب.ظ نويسنده x |